خاطرات شیرین تنهایی

واییییییییییییی

بعد این همه سال باز یاد وبلاگم کردم اسم و رمزم رو یادم رفته بود جدا با کلی زحمت پیداش کردم.

اول از همه شروع به خوندن وبلاگم و آخرین مطالبم کردم.یادش بخیر از اون خاطرات پانسیون قبلی کلی فراز و نشیب داشتم ابتدا به دلیل قدرت گرفتنم در آنجا باعث حسادت مسئولین و از دست دادن کارشان شدم که با توطئه چینی از من هم کار خودشون نابود شد هم من از بودن در آنجا دلسرد شدم.جالب اینجاست که علت بازخواست من نرفتن بیرون از پانسیون بود و اینکه با اینترنت خیلی کار میکنه و همه اوقاتش مشغول دیدن فیلم هست... خوب دیگه حقم داشتن تا حالا همچین آدمی در ایران دیده نشده که فضول نباشه و سرش به کارش باشه و اینکه تمام خرید و زندگیش مجازی و وابسته به نت باشه.

آره من شهروند نمونه الکترونیک در ایران شناخته شدم و رکورد خرید از اینترنت و انجام امور زندگی به صورت اینترنتی رو شکوندم و از من مصاحبه و عکس و روزنامه و.... خلاصه که خیلی حال داد کلی جایزه برنده شدم و بن خرید فروشگاه شهروند بهم دادن که شده بخاطر اون از خونه بیام بیرون.روزی که اومدن ازم گزارش تهیه کنن خواب بودم و تازه فهمیدن چرا همش تو نتم چون همش خوابم...

وایی چقدر اتفاقات افتاد دوست دارم همشو تعریف کنم....

بعدش هم خوابگاه و هم دانشگاهم رو عوض کردم.رفتم رشته سینما که عشقم بود رو خوندم و الانم ترم آخرم و فردا امتحان لابراتوار با استاد مجدوفایی رو دارم.

در خوابگاه جدید که خیلی شیک و به عبارتی کویت بود با همه دوستان و هم اتاقیام اومدم.تازه طعم خوش زندگی رو فهمیدم.خیلی بهتر از جای قبلی بود اینجا همه چیزش تجملی بود از اتاقا تا آدماش همه لارج بودن.البته هنوزم هستند و باز هم بهترین اتاق و تخت نسیبم شد.(خدارو شکر)

اینجا هم اعتماد همه خیلی سریع بهم جلب شد و با همه دوست شدم و مخصوصا صاحب پانسیون که من رو جانشین خودش کرد و دوستش(البته الان به دلیل اینکه وقتی مریض بودم به ایادتم نیومد قهر کردم)

مدتی هم در صداو سیما کار کردم و خلاصه اتفاقات خوشایندی رخ داد.در دانشگاه هم پیشنهادات شغلی بهم دادند البته در بخش حراست که هنوز موندم قبول کنم یا نه!!! البته به تنها چیزی که شبیه نیستم حراست دانشگاه هست چون کلی مورد انضباطی داشتم....

ولی چه میشه کرد همیشه در دل آدم ها زود جا میشم.استادهام همش دنبال این هستند که دستم رو بگیرند و شغل مناسبی واسم پیدا کنن ولی هییی اینا که واسه ما مهم نیست بابا بجای شغل یکیتون پاشه از من خواستگاری کنه خوب... هی میاد تعریف پسرش رو می کنه.یا یکیش هی میگه من اینجور پسریم و خلاصه هی از خوبیای خودش و من میگه ولی کو؟؟؟خوب لامصب بسته این همه تعریف یه شاخه گل دستت بگیر بیا جلو...

تو یکی از سایتا درمورد ازدواج داشتم می خوندم جالب بود همه پسرا هی نالیدن از نداشتن پول که زن نمیگیرن.خرج بالاست و این حرفا ولی باور کنید که دروغه همش،بهونست. کلی دختر هست که به دنبال پول پسر نیستن و فقط پسر درست و حسابی از نظر اخلاقیات کافیه واسشون.من خودم دختری هستم که پدرم از نظر مالی وضعیت مناسبی داره که اگه کار هم نکنم تامین هستم.کارخونه داره ولی همیشه دوست داشته یکی باشه به امور و دارایی هاش برسه خودش مریضه و توان و حوصله رسیدگی به اینارو نداره از من هم که میخواد من کنارش نیستم و تازه قدرت و استعداد سروکله زدن با شریکاش رو ندارم،برادری هم ندارم که به اون بسپارم و به ثروت همسر آینده ام هم اهمیتی نمیدم اما کو مردی که جرات خواستگاری از من رو داشته باشه نیست که نیست،بعد هی میگن واسه ازدواج دخترا دنبال پسر پولدارن...الکی بهونه میارن چون شهامت تشکیل زندگی مشترک رو ندارن و میخوان بی قید و بند زندگی کنند.

نوشته شده توسط رزیتا در ساعت 7:41 | لینک  | 

http://hf23.hipfile.com:8080/d/xh6ym4tk3elvrr2lzirfa3rpcr33ja5v7nvmfjkb5wxkfvrxno4bw7rw/A Perfect World (1993) 720p BaranMovie.mkv
نوشته شده توسط رزیتا در ساعت 22:54 | لینک  | 

سال بزرگ عنوان فیلمی زیباست درباره مسابقه ای به نام شکار پرنده البته بجای شکار یافتن پرنده های مهاجر و شمارش آنهاست و بین سه نفر رقابت صورت می گیره مردی که هرساله رکوردار این مسابقست به اسم باستیک (بر وزن باستر ها همان پست فترت البته به نظر من انتخاب این اسم مناسب بود چون منو یاد این کلمه انداخت که واقعا همین نوع شخصیت را داشت)و مردی 36 ساله که در زندگی اش هیچ کار مفیدی نکرده و پیرمردی که رئیس یک شرکت تجاری بزرگ است... در ضمن نریشن فیلم هم با صدای John Cleese عزیز که نریشن فیلم های مستند بی بی سی بود که خیلی به فضای فیلم کمک کرد پیشنهاد می دم  لذت دیدن این فیلم رو از دست ندهید.

البته من رو یاد خاطرات کودکی ام انداخت که تمام پشت بامهای محله را به دنبال شمارش گربه های محلمون در جهت امر خطیر تحقیق و دستی کردنشان و گونه شناسی و نسل پروری گونه های مختلف گربه مشغول بودم و در نهایت در مدرسه مورد تمسخر دوستانم قرار می گرفتم گاهی احساس غرور می کردم که من میفهمم کارم مهمه و آنها شعورشان به این چیزهای نمیرسه بعدها که به بزرگترهایم و حتی دامپزشک هایی که خارج از  ایران تحصیل کردند نتایجم را نشان دادم هیچ تفاوتی نداشت با همان تمسخر روبرو شدم و در هر زمینه ای آنقدر مورد تمسخر قرار گرفتم که کودکیم به ابطال رفت و باورم شد تمام راه ها رو اشتباه رفتم و هیچ وقت نتونستم راهی برای ادامه زندگی پیدا کنم همیشه حس نکوهش دیگران سدی بر انجام کارهایم شد تا اینکه به سن که رسیدم تصمیم گرفتم که بنویسم و تنها برای خودم هنرمند شوم و عکاسی کنم و فیلم بسازم بدون اینکه کسی آن را بخواند ببیند و در جشنواره ای نقد شود فقط و فقط برای خودم محفوظ بماند چون احساس می کنم دنیایم برای خودم شیرین و جذاب است....

نوشته شده توسط رزیتا در ساعت 4:7 | لینک  | 


این مدتی که پست نزاشتم فراز و نشیب های بسیاری در زندگیم رخ داد از دست دادن شغلم که البته شغل بهتری سراغم آمد اما باز طی اتفاقاتی مجبور شدم از خانه مادربزرگ کوچ کنم و دوباره به تهران بیایم اما این بار دیگه خونه نگرفتم و رفتم پانیسون به طور اتفاقی با اینجا آشنا شدم شاید بهترین پانسیون در تهران نبود اما بدترینشان هم نبود بدون هیچ هماهنگی و بازدید وارد شدم آن هم با کلی وسایل و مسئول آنجا اتاقی که پنجره های سرتاسری روبروی لابی داشت را نشانم داد و هنوز وسایل نبرده بودم آنجا که کاغذهای قرارداد و پول را از من خواست من هم با حال و روز ناراحتی که آن روز داشتم تنها به فکر رفتن به اتاق و یک دل سیر در سکوت خوابیدن بودم.در همین افکار بودم که مسئول گفت در فرم شماره اتاق و تختت را بنویس من هم که برای اولین بار در پانسیون پا گذاشته بودم با حالت بهت پرسیدم شماره اتاق چنده؟کدوم تخت؟

-:اتاق دو تخت بالا یا پایین؟

من هم مدتی فکر و کلنجار که کدومش بهتره بالا یا پایین حتی اتاق و تختها رو ندیده بودم که بعد از استدلال و تحلیل و خطرات بالا بودن تخت پایین را نوشتم و در آخر وارد اتاق شدم دختری دیگر در تخت پایین کنار تخت من دراز کشیده بود که با وروود من بیدار شد استقبال گرمی نداشت اما کم کم با هم هم صحبت شدیم و به من راهنمایی کردم که وسایلم را چگونه بچینم و جاگیرشان کنم. سپس استراحت کوتاهی کردم حسابی گرسنه بودم که تصمیم گرفتم گشتی بیرون بزنم دلم خیلی گرفته بود احساس ترس داشتم که چه بر سرم می آید....

کم کم با هم اتاقیم صمیمی شدم وبه اتاقم عادت کرده بودم که فرداش رفتم دانشگاه و در آنجا حس غریبی شدیدی بهم دست داد و اینکه هیچی از این رشته سرم نمیشه، تا اینکه رزیتا خیلی تلاش کرد راههای ارتباطی را با من باز کند اما هنوز احساس غریبی می کردم. سپس با یکی از پسرهای کلاس صحبت کوتاهی داشتم و تلاش کردم بیشتر باهاشون آشنا شم و روزها گذشت. دو هم اتاقی جدید آمدند که حس بدی نسبت بهشان داشتم از اینکه تنهاییم بهم ریخته بود عذاب می کشیدم اما نکته خوب این بود که کارهایی که دوست داشتم را انجام می دادم.رفتن به سینما و دیدن فیلم های ندیده و دانلود مجانی خیلی کیف داشت.سپس برصدد(یا سدد یا ثدد به هر حال عزمم را جزم کردم)آمدم که با دیگر بچه های خوابگاه آشنا شم و سر و گوشی در اتاق و طبقات بزنم مخصوصا حالا که دو هم اتاقی مزخرف داشتم باید تغییر مکان میدادم....

بچه های زیرزمین:وقتی این اسم می آمد و زیرزمینی که من هنوز ندیده بودمش احساس می کردم یک عده زامبی در اتاقهای 10 و 8 تخته در هم می لولند....از رفتن و دیدن آنجا وحشت داشتم اما کم کم با آمدن زامبی ها به طبقه همکف یا همان طبقه ما و معمولی بودنشان احساس خوشایندتری داشتم.

بچه های طبقه بالا:به عبارتی اشرافی ها که با لباس و تیپهای شیکی در آشپزخانه مشترک ما تردد می کردند آشنا شدم نهال دختری پر شور و اهل معاشرت که با تعریف از دوست پسرهاش شناخت پیدا کردم و دلکش دختر ساکت اما همیشه در حال پخت و پز و انسانی دانا که از معاشرت با هرکسی گریزان و ادیب! و طلا دختری که هنری بود و در کارهای دانشگاه به من کمک میکرد اما مدام با هم اتاقیش سر سرقت وسایلش ناسازگار بود و من در تلاش برای دوستی با او، دخترانی بودند در این طبقه که یکی از یکی نازتر و به عبارتی هات تر و من از بودن در کنار این همه زیبایی داشتم غرق لذت می شدم....

وقتی مشغول به طراحی میشدم مدام دیگر بچه ها تکرار می کردند که یکی از بچه های بالا هم گرافیک می خونه و من هم دنبالش می گشتم که این دختر هنرمند کیست که کارهای نابلدم را به او بسپارم تا بالاخره خودش من رو پیدا کرد آرزو دختری قد بلند و زیبا بود که ازمن دعوت کرد با هم بریم فضای هنری من هم با کمال میل بردمش خانه هنرمندان و این آغاز دوستی ما شد در این بین هم اتاقی های جدیدم که حسابی رو نروم بودند از خوابگاه به دلیل غر زدن به مسئولین اخراج شدند و یکی از آنها قرار شد آخر ماه برود و این خودش کم مصیبتی نبود روز و شب سرم را میخورد و انرژی منفی ساتع میکرد بالاخره دختری با انرژی مثبت به اسم مهتاب همخونه ما شد و من دوستی با تجربیات بیشتر از خودم پیدا کردم دختری یکدنده و مغرور بود اما مهربان و دوست داشتنی مدت زیادی نگذشته بود که تصمیم گرفتیم فقط ما سه نفر اینجا بمانیم و رای دخترانی که می آیند به این اتاق را بزنیم و ردشان کنیم تا حدی موفق شدیم اما یک روز دختری نچسب و یکدنده با هیچ صراطی مستقیم نشد و آمد پیش ما اوایل خیلی باهاش چپ افتادم اما آنقدر صبر و تحمل از خودش نشان داد که من رو از رو برد و آنقدر مهربون شد که حتی ما  لغب مامان زینب را به او دادیم. در این یک ماه تمام بدن من از تشک نااستاندارد درد گرفته بود و تصمیم گرفتم خوشخواب آن هم از نوع فرست کلاسش رو بخرم که این کار را هم کردم و با پتو و روتختی شیکی که داشتم و اتاقی که همه افراد خوابگاه به بودن ما در کنار هم و بزرگترین اتاق خوابگاه حسودی می کردند و این شد که تخت من بهترین تخت آنجا به حساب می آمد آنقدر از این شرایط راضی بودم که حتی بعدها از رفتن به بیرون امتناع کردم و ترس از دست دادن لحظه ای هم برایم تبدیل به فوبیا شد و دانشگاه را کنار گذاشتم و حالا درخواست مسئولیت خوابگاه را دادم و الان هم روی میز مسئولیت نشستم و روز تمرینیم را می گذرونم.......

نوشته شده توسط رزیتا در ساعت 3:50 | لینک  | 

نسل دهه 60 مظلوم ترین نسل دوران

این روزها که خبرهای مختلفی از هنجارشکنی جوانان می شنویم به حدی که دیگر نیروی انتظامی هم قادر به کنترل آنها نمی باشد جای تعجب هم ندارد چرا که از زمان انقلاب کودکان انقلاب یعنی همان دهه شصتی ها به دلیل بزرگ شدن در بدترین شرایط ممکن یعنی جنگ و سختی بسیار مظلوم و توسری خور توسط خانواده و جامعه بار آمدند اما به مدد ریاست جمهوری های خوب دوران دهه هفتاد نسل این دهه در رفاه و آسایش بسر بردند و از بهترین امکانات ممکن بهره بردند آن زمانی که ما دهه شصتی ها در حصرت یک قطره شیر خشک بودیم (توجه به سریال ستایش که پدرشوهرش می خواست یک اتاق را پر شیرخشک کند نشان دهنده اهمیت شیر در آن زمان بود) اما برای نسل امروز شیر و پوشک و اسباب بازی و رایانه و یارانه فت و فراوون یافت می شد بنابرین کودک سالاری و کم فرزندی به اوج رسید و مانند کشور چین و همین  نسل الان که به جوانان تبدیل شد آنقدر ریاست بر خانواده داشتند که آنها کنترل خانه را به دست گرفتند و به نسل های مظلوم 40و 50 و نوجوانان به پدر مادرهای شصتی ها که مظلوم بودند دستور می دهند حال این نسل می خواهد نسل سرکش و ابرقدرت را رام کن محال است پس چرا اینقدر بودجه و هزینه صرف کار بیهوده وقتی این خشت از اول کج بنا شد و تا ثریا کج رفت روند اینقدر ننالید از نبود فرهنگ و فرهنگسازی هرکاری و هرتلاشی بیهوده است مگر بر روی نسل دهه 90که آن هم با وجود والدین سرکش دهه هفتاد و مظلوم دهه شصت کاری غیر ممکن است و باید افول جامعه در چشم انداز 1400برنامه ریزی شود و همه از نشأت گرفته از همان دوران کنترل نشده پس از انقلاب است منتظر ویرانی و نابودی باشید.....

نوشته شده توسط رزیتا در ساعت 11:15 | لینک  | 


ما آدما در هر جای از این کره  خاکی یافت می شویم در دورترین یا نزدیکترین مکان و این ما هستیم که برای خود شاخص دور رو نزدیک قرار می دهیم و کلی شاخص های دیگر که باعث تشکیل فرهنگ آداب و رسوم و از همه مهترین قوانین و باید و نباید ها را می سازیم تا به قول خودمان با وجود اینها هرج و مرج بوجود نیاد بعد به دنیای خود دنیای اهلی وتربیت تمدن و رامی می نامیم و دیگر موجودات را وحشی لغب می دهیم در همین دنیای آرام پر قوانین تا می شود جنگ و درگیری،خون و خونریزی،کشت و کشتار و انواع  خشونت های متعارف و غیر متعارف یافت می شود و در سطحی ترین دیدگاه خشونت دنیای وحش به کمترین مقدار همین دنیای اهلی میرسد و حال ما آدما هستیم که با شاخص های نادرست خود را اهلی و دیگری را وحشی می پنداریم و دیگری هم همین فکر را درباره دیگری می کند و.....

در دنیای حیوانات شیرها همه شیرند و اجتماعی و شیرگونه زندگی می کنند و زاد و ولد می کنند البته گاهی هم قانون شکنی هایی از آنها صورت می گیرد که به احتمال زیاد از گروه ترد می شوند اما من یک روز در اینترنت عکسی دیدم که شیرهای ترد شده خود یک گروه تشکیل دادند و هر سه شیر نر باهم امیال جنسیشان را ارضاء کردند که همجنسبازی را در حیوانات اثبات می کرد

و حال این عمل در بین آدمیان ناپسند تلقی می گردد در صورتی که میل جنسی بین دو جنس امری متعارف محسوب می گردد،چون این شاخصیست که ما آدما ساختیم.
مهمترین و فطری ترین شاخص در بین ما آدما حس پرستش است و گروه شدن در این یک واحدی پرستش و تمام مبارزات بر سر این است که این گروه بزرگ و بزرگتر شود قدرتمند تر می باشد و ادیان تشکیل می گردد و تبلیغات و بازاریابی برای بزرگ کردن گروه و اجبار کردن به فکر واحد وای که ناخواسته در این گروه قرار بگیری و باجبار به آنچه فکر کنی که یک عمر از بدو تولد به مغزت تزریق گردد



سرانجام در دنیای شلوغ امروز آنقدر گرفتار روزمرگری شویم که دیگر مغزی برای فکر کردن نباشد آن وقت است که انسان ماشینی می شود و بی مخ و از کله سحر تا بوق سگ کار می کند تا شکم سیر شود و آن وقت است که بزرگان جامعه یعنی همان بیکارانی که مغز دارند و کنترل بی مغزها در دستشان است و به هرسویی با هر ابزاری دیگران را می چرخانند و هر از چند گاهی به بهانه بزرگ کردن پیروانشان به نقاط دوردست سرک کشیده و آنها را یکپارچه و به نقاط در دسترس قرار داده و از منابعشان یعنی مغزشان،آب و خاکشان استفاده می برند حال آن جامعه ای سود می برد که در این گسترش موفق تر باشد نه مرز کشورش بزرگتر یا تکنولوژی جهان اول تر باشد تنها پیرو مهم است و حال اگر بزرگ مرد مملکت و انسان ماشینی نباشی انسان وحشی محسوب می شوی به عبارت دیگر انسان نیستی در هیچ جای این کره خاکی جا نداری هرجا پا بگزاری در تو یک چیز کم است و تو را ارضا نمی کند عده ای در این شرایط معتاد می شوند تا با دست خود مغزشان را بسوزانند عده ای خودکشی می کنند و عده ای در لایه های خاکستر آن دسته دیگر دفن می گردند.
 
نوشته شده توسط رزیتا در ساعت 18:18 | لینک  | 

من باز هم برگشتم،این روزها دست و دلم به نوشتن نمیره.واسم خیلی سخته داستانی که پایانش خوش نیست رو ادامه بدم اما هر آغازی پایانی دارد....

قسمت آخر من و گلابتون

روزهای زیادی از فصل تابستان من و گلابتون درکنار هم عاشقانه سپری کردیم و من به تمام آرزوهایم رسیدم،گرچه بعضی از روزها سادگی می کردیم و دست در دست هم جلوی دیگرون خودی نشان می دادیم که باعث می شد توسط پسرهای محله مورد تمسخر قرار بگیرم که با دختر افغان می پرم و گاهی هم خونواده که اونها تنها تذکرشون این بود که دوست بهتری برای خود انتخاب کن چون از رابطه ما که خبر نداشتند.

ما انسانها تا وقتی که به وصال هم نرسیدیم درپی رسیدن تا پای جون هم که شده پیش میرویم اما روزی که در کنار یار بودیم دیگر یار برایمان عادی میشه و روزبه روز عشق کمرنگتر میشه شعله احساس من هم از اون اوج روزهای نخست کم کم رو به خاموشی می رفت شاید تاثیر تحقیرآمیز دیگران شایدم احساس تملک بودن من که گلابتون همیشه واسه من خواهد بود عامل مغرور شدن من شد و روزهایی می شد که گلابتون احساس تحقیر شدنش توسط من پیش می اومد و قهرکردن های مدام او که اوایل با ناز خریدن حل و فصل می شد . گاهی هم من از این همه ناز و اشوه او خسته می شدم و در نهایت خود گلابتون بود که پاپیش میگذاشت و آشتی می کرد اما این اتفاقات همگی باعث دور شدن قلبهای ما شد

تا اینکه یک روز پدرم که از سر کار برگشته بود به این علت که می خواست زود بره موتورش رو بدون قفل دم در رها کرد و به من سپرد، من هم که دم در ایستاده بودم و خانه گلابتون رو دید می زدم آخه خانه ما شمالی بود و پله داشت و در سطح بالاتری از خانه خرابه گلابتون که در سراشیبی جنوبی کوچه واقع شده بود و در یک زاویه low angel نسبت به خانه ما قرار داشت و من هم هرموقع که با هم بحث و دعوا می کردیم تمام روز دم در می ایستادم و دورادور گلابتون رو زیر نظر می گرفتم که گاهی سرگرم کارای خونه می شد گاهی هم گوشه ای از حیاط چمباته می زد و می گریست...تا اینکه اونشب یک پسر جون افغان در خانه اشان را زد و گلابتون که حسابی آرایش کرده بود تا بیاد با من آشتی کنه در رو باز کرد و پسر اون رو با این سرو وضع دید بهش خیره شد و نگاه های معناداری کرد و من که شاهد این صحنه بودم با عصبانیت تمام در را آنقدر با شدت بستم تا گلابتون رو متوجه عصبانیتم کنم و رفتم خونه مادربزرگم حسابی ترش کرد و دعوام کرد اما برام مهم نبود حسابی دمق شدم بابام که منو در اون وضعیت دید شروع به شوخی کردن و سرگرم کردن من کرد و حسابی با هم خندیدیم و ماجرا را فراموش کردم در ضمن ماموریتی که بابا سپرده بود هم از یادم رفت و بعد صدای فریاد مادربزرگم آمد:"آی دزد آی دزد موتورو بردن ....

ببببببببببببببببببببببله موتور را در یک چشم بهم زدن ربودند و مادر بزرگ هم شاهد سرقت بود اما  یک پیرزن که نمی تونست بتمن شه و دزدارو بگیره بنابرین در اون بحران و شرایط سخت زندگی سهل انگاری من باعث شد تنها وسیله نقلیه  بابا و سرویس مدرسه من ازدست بره خیلی بهم ریخته بودم و به دنبال مقصر ماجرا می گشتم که یادم اومد تنها آدمای توی کوچه در اون ساعت شب پسر افغانی بود که جلو درخانه گلابتون اومده بود و ماجرا را به پلیس گزارش دادیم و آنها هم او و برادرای گلابتون را بردند بازداشتگاه و به علت غیرمجاز بودن مهاجرتشون دستور انتقال آنها را به افغان دادند و گلابتون از عمل من خیلی دلخور شد مدام قسم می خورد کار اونها نبوده گرچه هم توسط مامورین نیروی انتظامی روشن شد کار آنها نبوده اما مهم این بود که اونها باید کشور رو ترک کنند من هم برای همیشه رابطه ام را با گلابتون بهم زدم...

تابستان داشت تمام می شد و ما هم کم کم خانه جدیدمان را آماده می کردیم که برویم آنجا،من سرخوش از جدید شدن خانه و داشتن اتاق شخصی و دیگر شبها از بوی بد نم تا صبح بیدار ماندنها به پایان رسید.شبها به خانه نو می رفتیم پدرم مشغول به موکت کردن کف می شد و من و خواهرم هم با  قلاب زدن شیشه های مستطیل شکل برای لوسترهای خانه نقشی در ساخت آنجا ایفا می کردیم روزهای لذت بخشی بود که سال جدید مدرسه را در خانه ای نو آغاز می کنیم و این مشغولیات من رو حسابی از یاد گلابتون دور کرده بود تا اینکه روزی از خیابون عبور می کردم گلابتون رو دربین ماشین ها در حال گلفروشی دیدم،در طول اوقات آشناییمان او دیگر کار نمیکرد یعنی من این اجازه رو نمیدادم اما حالا باز مجبور به کارشده بود مخصوصاً حالا که برادرانش در بازداشت بودند.نگاه مهربون و عاشقانه او حالا  تبدیل به نفرت شده بود من هم که دلم برایش خیلی تنگ شده بود بازهم عاشق این نگاهش بودم اما غرور لعنتی اجازه ابرازش رو نداد و در عوض من هم ابروانم را درهم کردم و با غرور از کنارش رد شدم که ناگهان صدای مهیبی آمد به عقب نگاه کردم و گلابتون بود که در اثر غفلت با موتوری تصادف کرد و خون بود که کف خیابان رو شستشو می داد و این بار هم این غرور اجازه نداد به طرف گلابتون بروم و مثل روز اول آشناییمون نجاتش بدم بالاعکس تا توان داشتم دویدم و از صحنه دور شدم.در کوچه پس کوچه هایی که روزای عاشقونه رو با هم گذروندیم پرسه زدم و روی پله ای که همیشه با هم می نشستیم و مشغول بوسه های عاشقانه بودیم نشستم و گریستم....روز دردناکی بود دیگر از گلابتون خبری نبود

شایدم تا الان مرده باشه و همش مقصر من بودم لعنت بر من اگه اون روز تعصب لعنتی باعث نشده بود از ماموریتم سرباز بزنم الان من و گلابتون هم اینجا درآغوشش می گرفتم و نوازشش می کردم حرفهای عاشقانه به من می زد من هم گونه های سرخش رو می بوسیدم....

از اون روز به بعد با وجدان درد روزهای لعنتی رو سپری کردم تا اینکه خانه کاملا ساخته شد و روزی که داشتیم اسباب کشی می کردیم گلابتون رو دیدم با دست و سرشکسته دارند از محله می روند و مادربزرگم یا بهتر بگم خبرگزاریCNN گفت دارند از ایران می روند ایشالا هیچ وقت پاشونو تو مملکت ما نزارن و بچه ها هم سنگ پرتاب می کردند و خواستار زودتر رفتنشان بودن و گلابتون این بار هم از دفعه قبل نگاه تلخ تری کرد و سرش را چرخاند و برای همیشه رفت....و من ماندم با حسرت و افسوس،همه فکر کردند بخاطر دلتنگیم از رفتن خانه پدربزرگ هست اما هیچ کس نفهمید این اشکها برای جدایی دو عاشق از هم است....

این هم پایانی بود که حتی نوشتنش هم باعث گریه من شد.گرچه با دخترهای زیاد دیگری دوست شدم اما هیچگاه عاشق نشدم یا رابطه عاشقانه ای نداشتم و این تنها روح گلابتون بود که با روح من تلفیق شده بود....

نوشته شده توسط رزیتا در ساعت 13:36 | لینک  | 

اون شب هم مطاقبا تا صبح خوابم نبرد و سیمای زیبای دختر افغان از یادم نمی رفت. پدربزرگم هم که متوجه بی قراری و پریشان حالی من شده بود شاهنامه اش را برداشت و داستان لیلی و مجنون رو خوند ...تصاویر مینیاتوری کتاب به یاد می آورم که به سبک تبریز ایلخانی کشیده شده بود(کتابش از اون کتاب قدیمیها بود که خیلی قیمت داشت ونثر و تصاویرش اصل و بدون سانسورات کتابهای امروزی  بود)

در حالیکه به پای پدر بزرگ ناتنی ام که من آقا صداش می کردم تکیه داده بودم و آقا هم چهارزانو نشسته و کتاب را بخاطر من روی پاش گذاشت تا من هم عکساشو ببینم عجب حال و هوایی بود هیچگاه برای نسلهای امروزی این روزها نمی آید برای ما هم که آنها را از دست دادیم تکرار نمی شود. همینطور که اشاره کردم تصاویر مینیاتوری کتاب مربوط به مکتب تبریز ایلخانی بود و لیلی جام به دست با چشمان کشیده و ابروان کمانی من را به یاد گلابتون بیشتر می انداخت و مرا پریشان حال تر میکرد...در همین احوال بودم که بابام خسته و خاکی از کار بنایی خانمان رسید و وضعیت من را که داشتم به عکسای سانسور نشده کتاب چشم چرانی می کردم نه اینکه به اشعار کتاب گوش کنم آشفته شد و همه بساط ما را بهم ریخت و مارا کلاً دک کرد کاش می دونست که این لحظات دیگه تکرار نمی شن و اجازه می داد ساعتها کنار آقام می نشستم حتی اگه خط قرمزها رو هم می شکوندم ارزش بودن با او را داشت امروزه پدربزرگ و مادربزرگ ها آنقدر غرق در مشکلات زندگی پراسترس امروزی هستند که نوه سرشون نمی شه فقط بلدن داد بزنن بچه نکن بچه مودب باش البته بچه ها هم واقعا بی ادب شدن و حریم بزرگ کوچیکی سرشون نمی شه مثل همین پسرخاله ما که مادربزرگش رو اُلی صدا می زنه و مادر پدر هم که بی خیال اما دوران ما حتی همین صمیمیتی هم که تعریفش رو کردم باز اخم  بابا رو داشت که دختر احترام بزار به آقا تکیه نده اذیتش نکن خلاصه این حرفا....

فردای اون روز هم گلابتون برادراش رو پیچ داد و اومد پیشم و من هم ماجرای دیشب و توصیف تصاویر کتاب رو واسش تعریف کردم او هم گونه هاش این بار بی آرایش سرخ شد آخه رژش تموم شده بود. از مادربزرگم پول قرض کردم و مقداری هم پس انداز داشتم ابتدا یک رژ براش خریدم و بقیه رو هم به عنوان درآمد اون روزش بهش دادم تا تو خونه کتک نخوره و خواستم یک روز به من اجازه بده مزه اون رژ رو روی لبهاش بچشم .....

ادامه دارد....

 

نوشته شده توسط رزیتا در ساعت 17:45 | لینک  | 

یادم نمیاد فکر کنم این خاطره را در وبلاگ دراکولا ثبت کرده بودم اما دیروز تو مترو بعد مدتها این خاطره واسم زنده شد(با دیدن دخترا)

کلاس پنجم دبستان بودم که بابام تصمیم گرفت خونه رو بکوبه و یک خونه جدید بسازه ما هم بارو بندیلمون رو بستیم رفتیم خونه مادرش و خلاصه من که اون موقع کوچیک بودم هواسم به مشکلات پیرامون و بزرگترا نبود در عالم خودم بودم.با رفتن به محله جدید من تنها شدم و دور از دوستان قدیم(علی،افشین،باقر،خدیجه که اونم عجب تیکه ای بود البته اون موقع هنوز عاشقش نبودم) تغییر همیشه واسه من سخت بود اون موقع هم دپرس بودم تصمیم گرفتم با پسرای این محله دوست شم که اونا خیلی بدجنس بودند و وقتی می گفتم من پسرم اونا مسخرم می کردند که چرا کچل نیستی و جاسوس می فرستادند برای کشف جنسیت من آخه من خیلی اصرار داشتم منو به عنوان پسر قبول کنند و برای مخفی کردن جنسیت دست به کارای زیادی می زدم لباس پسرونه می پوشیدم موهام کوتاه بود ولی کچل نه و تا دم مدرسه لباس فرمم و مقنعه در کیفم جاسازی می کردم سپس اونجا تعویض می کردم خلاصه که بخاطر همین مشکوک بودنم کسی حاضر به دوستی با من نشده بود تا اینکه ....

در روبروی خانمان یک خانه کهنه بود که عده ای مهاجر افغان زندگی می کردند دختری همسن سال من بود که صبح زود با برادراش می رفتن بیرون و کفش واکس می زدند دستفروشی می کرد که یک روز پسرای کوچه ریختند سرش اول به آرایشش که به سنت کشورشون لپاشو با رژ سرخ کرده بود و سورمه کشیده بود خندیدند البته الان مد شده همه دختر ایرانیا اینجوری آرایش می کنن اون موقع مد افغانیا بود سپس یکی از پسرا کشیده ای به دخترک زد و من هم حسابی آتیشی شدم و مثل همون کودکیام فیلمهای ترسناک و خشن را مرور کردم و مثل راکی پریدم رو سر پسرا که بزنمشون البته معلوم بود که زور اونا رو نداشتم اما من همیشه تو مو.قعیتهایی گیر می کنم با اینکه می دونم تهش به شکست می انجامد اما باز شجاعتم یا بهتر بگم حماقتم باعث می شد که باز این کار رو انجام بدم بمونم و ته تهش صدای خورد شدنم رو بشنوم این بار هم خورد شدم و حسابی کتک خوردم و خونی و مالی شدم اما گلابتون رو نجات دادم و واسم همین مهم بود که اون کتک نخوره.پسرا که از زدن من خسته شدند بدن زخمی من را رها کردند و رفتند و تنها نگاه های زیبای گلابتون برای من بهترین التیام بود بر این سوزش زخمها.... خونه که رفتم از مامانم کتک دیگری خوردم اما هیچی مهم نبود فقط به چشمای گیرای گلابتون فکر می کردم و تا صبح بیدار ماندم و آن صحنه را بارها و هزاران  بار دیگر مرور کردم. صبح زود به کوچه رفتم که وقتی گلابتون با داداشهاش میره فقط برای لحظه ای هم که شده نگاهم به نگاهش گره بخوره که همین هم شد اما بخاطر ترس از بقیه بی اعتنا شد و رفت و باز هم من تا غروب که برگرده دم در به انتظارش نشستم و این روزها آنقدر تکرار و تکرار شد تا اینکه باز هم حماقت کردم و یک روز نامه ای را به دستش رسوندم که بهانه ای جور کند و سرکار نرود و من در عوض پول کل اون روز رو بهش می دم او هم نقشه ریخت و از دست برادراش خلاص شد اون روز بهترین روز من بود گلابتون تا تونسته بود به خودش رسیده بود بهترین لباسش تنش بود و کلی آرایش کرده بود تا غروب تو کوچه ها باهم پرسه زدیم گونه هاش رو نوازش کردم واییییی که چه روز غیرقابل وصفی بود فقط عاشقای واقعی می فهمن که من چی می گم... دم در خانه ای روی پله های وروودیش نشستیم و من به لبهای سرخش خیره شده بودم که کی میشه  ببوسمش و بقول خارجی ها به لحظات فرست کیس فکر می کردم که صدای اذان از مسجد بلند شد و گلابتون مثل اینکه برق گرفته باشدش از جاش پرید و گفت وای نمازم برم بخونم اذان می گه و من که اون لحظه تاکسیدرمی شده بودم نشستم و رفتنش رو تماشا کردم(البته کرک و پرم حسابی ریخته بودش و آویزون شده بودم وا رفته بودم) اما عشق یعنی همین دیگه و این اولین عشق من بود و خدا خدا می کردم گلابتون نفهمه که من دخترم....ادامه دارد.

 

نوشته شده توسط رزیتا در ساعت 19:11 | لینک  | 

دیشب رادیو جوان برنامه شباشب موضوع با مزه ای واسه بحث گذاشته بود که آیا دروغی گفتید که بعدش حسابی ضایع بشید من هم یاد خاطره بدترین دروغم افتادم که باعث شد یک عمر زندگیم فنا بشه و قابل جبران هم نبود....

سال سوم دبیرستان بودم تقریبا آخرای سال بود که معلم شیمی بطور غافلگیرانه ای از ما امتحان گرفت من هم که آمادگی لازم را نداشتم تصمیم خطرناکی گرفتم:

ما را به سالن امتحانات بردند ولی از آنجا که بدون هماهنگی امتحان گرفته شده بود بچه های سال دوم دبیرستان هم در حال برگزاری امتحان بودند و ما را بین آنها نشاندند و این بهترین فرصت برای اجرای نقشه شوم من بود وقتی برگه سوالات را روی دسته صندلی گذاشتند و من یک اسکن سریع روی سوالات کردم و آهم بلند شد که وای اینا یعنی چی؟خیلی سخت و پیچیده بود من هم تصمیم گرفتم که نقشه ام را عملی کنم بالای سربرگ اسم دوستم ناهید را نوشتم همانی که در پست های قبلی دربارش نوشتم که رفتیم صفا سیتی و ... به بهترین دوستم هم خیانت کردم ناهید رشته اش تجربی بود و من ریاضی اما دبیر شیمی مشترک بود و من می دانستم همین رکب را ساعت دیگر به بچه های تجربی هم می زند بنابراین باید از کلاس آنها یکی را انتخاب می کردم که در ساعت خودمان لو نرود چون دو اسمه می شد سریع لو می رفت بعد از اتمام نوشتن برگه را در لای برگه های کلاس دوم دبیرستانی گذاشتم چون همزمان باید از درب خارج می شدیم اما دو ردیف برگه روی میز قرار داشت یکی برای سومی ها و یکی کلاس دومی ها من هم نقشه ام را اینگونه اجرا کردم.

بعد از اتمام وقت امتحان دبیرمان خانم فرهادپور صدایم کرد که کو برگه ات من هم گفتم جلوی خود شما برگه را روی میز گذاشتم من چمیدونم شما گمش می کنید بعد به من میگی کو اونم اوقاتش تلخ شد گفت حالا من گم کردم ولی بشین از اول امتحان بده،کشش مغز من هم که همان نیم ساعت ابتدایی امتجان است بعد از 2 ساعت دیگه همون یک ذره هم یادم رفته بود بنویسم خلاصه بدترین امتحان زندگیم رو دادم اونم برای دو مرتبه و همان لحضه برگه را صحیح کرد و از 20 ،3 گرفتم آبروم رفت من درس خون 3 بشم خلاصه که ما این ماجرا را از خونه مخفی کردیم اما فرداش برگه پیدا شد اما معلوم نبود صاحبش کیه چون لای پوشه امتحانات بچه های تجربی رفت و بعد از تصحیج ناهید ماجرای دو برگه شدنش رو واسم تعریف کرد که آره من 3 شدم از 20 ولی این برگه که معلوم نیست صاحبش کیه 10 شد منم صداشو در نیوردم گفتم این 10 ماله منه منم تا اونجا که توان داشتم زدم زیر گریه بدون اینکه دلیلش رو بگم ولی فرهادپور فهمید ماجرا چیه و بابام رو کشوند مدرسه و خلاصه آبروریزی برای خانواده سرشناس ما بین کلی آشنا شد و کل هیکل من و خیلی چیزای دیگه من زیر سوال رفت بابا هم که هیچ دفاعی نکرد از من و فقط جلو دبیر و مدیر گفت نمی زارم دیگه درس بخونی و کلی خوار و خفیف شدم خیلی بد گذشت بعد از اتمام امتحانات نهایی رفتم تهران و از اونجا بابا بهم تلفن زد که شیمی افتادی و دبیرت تک ماده زده واست که این یعنی بد از بدتر نامرد فرهادپور سر اون ماجرا میان ترمم رو صفر داد و من هم درس رو افتادم اما کاش تک ماده نمی زاشت که همرا با جبرانی ها امتحان می دادم و نمرم 14 می شد و معدلم بالا می رفت و می تونستم پیش دانشگاهی رو با دوستام بدم .ناهید که ترک تحصیل کرد من هم مجبور شدم برم مدرسه بزرگسالان و این معدل 10/60 کتبی نهایی هی تو سرم زده می شد و کنکور هم که سر معدل قبول نشدم و خلاصه که یک دروغ زندگیم رو تباه کرد الان هم سالهاست که از پدرو مادرم دور شدم چون با دیدن من یاد این همه ضایعات او سالها می شوند و هنوز اون روزها خاطره ای فراموش نشدنی از من در ذهنشان حک شده......

نوشته شده توسط رزیتا در ساعت 13:58 | لینک  |