سال بزرگ عنوان فیلمی زیباست درباره مسابقه ای به نام شکار پرنده البته بجای شکار یافتن پرنده های مهاجر و شمارش آنهاست و بین سه نفر رقابت صورت می گیره مردی که هرساله رکوردار این مسابقست به اسم باستیک (بر وزن باستر ها همان پست فترت البته به نظر من انتخاب این اسم مناسب بود چون منو یاد این کلمه انداخت که واقعا همین نوع شخصیت را داشت)و مردی 36 ساله که در زندگی اش هیچ کار مفیدی نکرده و پیرمردی که رئیس یک شرکت تجاری بزرگ است... در ضمن نریشن فیلم هم با صدای John Cleese عزیز که نریشن فیلم های مستند بی بی سی بود که خیلی به فضای فیلم کمک کرد پیشنهاد می دم لذت دیدن این فیلم رو از دست ندهید.البته من رو یاد خاطرات کودکی ام انداخت که تمام پشت بامهای محله را به دنبال شمارش گربه های محلمون در جهت امر خطیر تحقیق و دستی کردنشان و گونه شناسی و نسل پروری گونه های مختلف گربه مشغول بودم و در نهایت در مدرسه مورد تمسخر دوستانم قرار می گرفتم گاهی احساس غرور می کردم که من میفهمم کارم مهمه و آنها شعورشان به این چیزهای نمیرسه بعدها که به بزرگترهایم و حتی دامپزشک هایی که خارج از ایران تحصیل کردند نتایجم را نشان دادم هیچ تفاوتی نداشت با همان تمسخر روبرو شدم و در هر زمینه ای آنقدر مورد تمسخر قرار گرفتم که کودکیم به ابطال رفت و باورم شد تمام راه ها رو اشتباه رفتم و هیچ وقت نتونستم راهی برای ادامه زندگی پیدا کنم همیشه حس نکوهش دیگران سدی بر انجام کارهایم شد تا اینکه به سن که رسیدم تصمیم گرفتم که بنویسم و تنها برای خودم هنرمند شوم و عکاسی کنم و فیلم بسازم بدون اینکه کسی آن را بخواند ببیند و در جشنواره ای نقد شود فقط و فقط برای خودم محفوظ بماند چون احساس می کنم دنیایم برای خودم شیرین و جذاب است....
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 4:7  توسط رزیتا
|
این مدتی که پست نزاشتم فراز و نشیب های بسیاری در زندگیم رخ داد از
دست دادن شغلم که البته شغل بهتری سراغم آمد اما باز طی اتفاقاتی مجبور شدم از
خانه مادربزرگ کوچ کنم و دوباره به تهران بیایم اما این بار دیگه خونه نگرفتم و
رفتم پانیسون به طور اتفاقی با اینجا آشنا شدم شاید بهترین پانسیون در تهران نبود
اما بدترینشان هم نبود بدون هیچ هماهنگی و بازدید وارد شدم آن هم با کلی وسایل و
مسئول آنجا اتاقی که پنجره های سرتاسری روبروی لابی داشت را نشانم داد و هنوز
وسایل نبرده بودم آنجا که کاغذهای قرارداد و پول را از من خواست من هم با حال و
روز ناراحتی که آن روز داشتم تنها به فکر رفتن به اتاق و یک دل سیر در سکوت
خوابیدن بودم.در همین افکار بودم که مسئول گفت در فرم شماره اتاق و تختت را بنویس
من هم که برای اولین بار در پانسیون پا گذاشته بودم با حالت بهت پرسیدم شماره اتاق
چنده؟کدوم تخت؟
-:اتاق دو تخت بالا یا پایین؟
من هم مدتی فکر و کلنجار که کدومش بهتره بالا یا پایین حتی اتاق و
تختها رو ندیده بودم که بعد از استدلال و تحلیل و خطرات بالا بودن تخت پایین را
نوشتم و در آخر وارد اتاق شدم دختری دیگر در تخت پایین کنار تخت من دراز کشیده بود
که با وروود من بیدار شد استقبال گرمی نداشت اما کم کم با هم هم صحبت شدیم و به من
راهنمایی کردم که وسایلم را چگونه بچینم و جاگیرشان کنم. سپس استراحت کوتاهی کردم
حسابی گرسنه بودم که تصمیم گرفتم گشتی بیرون بزنم دلم خیلی گرفته بود احساس ترس
داشتم که چه بر سرم می آید....
کم کم با هم اتاقیم صمیمی شدم وبه اتاقم عادت کرده بودم که فرداش رفتم
دانشگاه و در آنجا حس غریبی شدیدی بهم دست داد و اینکه هیچی از این رشته سرم نمیشه،
تا اینکه رزیتا خیلی تلاش کرد راههای ارتباطی را با من باز کند اما هنوز احساس غریبی
می کردم. سپس با یکی از پسرهای کلاس صحبت کوتاهی داشتم و تلاش کردم بیشتر باهاشون
آشنا شم و روزها گذشت. دو هم اتاقی جدید آمدند که حس بدی نسبت بهشان داشتم از
اینکه تنهاییم بهم ریخته بود عذاب می کشیدم اما نکته خوب این بود که کارهایی که
دوست داشتم را انجام می دادم.رفتن به سینما و دیدن فیلم های ندیده و دانلود مجانی
خیلی کیف داشت.سپس برصدد(یا سدد یا ثدد به هر حال عزمم را جزم کردم)آمدم که با
دیگر بچه های خوابگاه آشنا شم و سر و گوشی در اتاق و طبقات بزنم مخصوصا حالا که دو
هم اتاقی مزخرف داشتم باید تغییر مکان میدادم....
بچه های زیرزمین:وقتی این اسم می آمد و زیرزمینی که من هنوز ندیده
بودمش احساس می کردم یک عده زامبی در اتاقهای 10 و 8 تخته در هم می لولند....از
رفتن و دیدن آنجا وحشت داشتم اما کم کم با آمدن زامبی ها به طبقه همکف یا همان
طبقه ما و معمولی بودنشان احساس خوشایندتری داشتم.
بچه های طبقه بالا:به عبارتی اشرافی ها که با لباس و تیپهای شیکی در
آشپزخانه مشترک ما تردد می کردند آشنا شدم نهال دختری پر شور و اهل معاشرت که با
تعریف از دوست پسرهاش شناخت پیدا کردم و دلکش دختر ساکت اما همیشه در حال پخت و پز
و انسانی دانا که از معاشرت با هرکسی گریزان و ادیب! و طلا دختری که هنری بود و در
کارهای دانشگاه به من کمک میکرد اما مدام با هم اتاقیش سر سرقت وسایلش ناسازگار
بود و من در تلاش برای دوستی با او، دخترانی بودند در این طبقه که یکی از یکی
نازتر و به عبارتی هات تر و من از بودن در کنار این همه زیبایی داشتم غرق لذت می
شدم....
وقتی مشغول به طراحی میشدم مدام دیگر بچه ها تکرار می کردند که یکی از
بچه های بالا هم گرافیک می خونه و من هم دنبالش می گشتم که این دختر هنرمند کیست
که کارهای نابلدم را به او بسپارم تا بالاخره خودش من رو پیدا کرد آرزو دختری قد
بلند و زیبا بود که ازمن دعوت کرد با هم بریم فضای هنری من هم با کمال میل بردمش
خانه هنرمندان و این آغاز دوستی ما شد در این بین هم اتاقی های جدیدم که حسابی رو
نروم بودند از خوابگاه به دلیل غر زدن به مسئولین اخراج شدند و یکی از آنها قرار
شد آخر ماه برود و این خودش کم مصیبتی نبود روز و شب سرم را میخورد و انرژی منفی ساتع
میکرد بالاخره دختری با انرژی مثبت به اسم مهتاب همخونه ما شد و من دوستی با
تجربیات بیشتر از خودم پیدا کردم دختری یکدنده و مغرور بود اما مهربان و دوست
داشتنی مدت زیادی نگذشته بود که تصمیم گرفتیم فقط ما سه نفر اینجا بمانیم و رای
دخترانی که می آیند به این اتاق را بزنیم و ردشان کنیم تا حدی موفق شدیم اما یک
روز دختری نچسب و یکدنده با هیچ صراطی مستقیم نشد و آمد پیش ما اوایل خیلی باهاش
چپ افتادم اما آنقدر صبر و تحمل از خودش نشان داد که من رو از رو برد و آنقدر
مهربون شد که حتی ما لغب مامان زینب را به
او دادیم. در این یک ماه تمام بدن من از تشک نااستاندارد درد گرفته بود و تصمیم
گرفتم خوشخواب آن هم از نوع فرست کلاسش رو بخرم که این کار را هم کردم و با پتو و
روتختی شیکی که داشتم و اتاقی که همه افراد خوابگاه به بودن ما در کنار هم و
بزرگترین اتاق خوابگاه حسودی می کردند و این شد که تخت من بهترین تخت آنجا به حساب
می آمد آنقدر از این شرایط راضی بودم که حتی بعدها از رفتن به بیرون امتناع کردم و
ترس از دست دادن لحظه ای هم برایم تبدیل به فوبیا شد و دانشگاه را کنار گذاشتم و
حالا درخواست مسئولیت خوابگاه را دادم و الان هم روی میز مسئولیت نشستم و روز
تمرینیم را می گذرونم.......
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 3:50  توسط رزیتا
|
نسل دهه
60 مظلوم ترین نسل دوران
این روزها
که خبرهای مختلفی از هنجارشکنی جوانان می شنویم به حدی که دیگر نیروی انتظامی هم
قادر به کنترل آنها نمی باشد جای تعجب هم ندارد چرا که از زمان انقلاب کودکان
انقلاب یعنی همان دهه شصتی ها به دلیل بزرگ شدن در بدترین شرایط ممکن یعنی جنگ و
سختی بسیار مظلوم و توسری خور توسط خانواده و جامعه بار آمدند اما به مدد ریاست
جمهوری های خوب دوران دهه هفتاد نسل این دهه در رفاه و آسایش بسر بردند و از
بهترین امکانات ممکن بهره بردند آن زمانی که ما دهه شصتی ها در حصرت یک قطره شیر
خشک بودیم (توجه به سریال ستایش که پدرشوهرش می خواست یک اتاق را پر شیرخشک کند
نشان دهنده اهمیت شیر در آن زمان بود) اما برای نسل امروز شیر و پوشک و اسباب بازی
و رایانه و یارانه فت و فراوون یافت می شد بنابرین کودک سالاری و کم فرزندی به اوج
رسید و مانند کشور چین و همین نسل الان که
به جوانان تبدیل شد آنقدر ریاست بر خانواده داشتند که آنها کنترل خانه را به دست
گرفتند و به نسل های مظلوم 40و 50 و نوجوانان به پدر مادرهای شصتی ها که مظلوم بودند
دستور می دهند حال این نسل می خواهد نسل سرکش و ابرقدرت را رام کن محال است پس چرا
اینقدر بودجه و هزینه صرف کار بیهوده وقتی این خشت از اول کج بنا شد و تا ثریا کج
رفت روند اینقدر ننالید از نبود فرهنگ و فرهنگسازی هرکاری و هرتلاشی بیهوده است
مگر بر روی نسل دهه 90که آن هم با وجود والدین سرکش دهه هفتاد و مظلوم دهه شصت
کاری غیر ممکن است و باید افول جامعه در چشم انداز 1400برنامه ریزی شود و همه از
نشأت گرفته از همان دوران کنترل نشده پس از انقلاب است منتظر ویرانی و نابودی
باشید.....
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 11:15  توسط رزیتا
|
من باز هم برگشتم،این روزها دست و دلم به نوشتن
نمیره.واسم خیلی سخته داستانی که پایانش خوش نیست رو ادامه بدم اما هر آغازی
پایانی دارد....
قسمت آخر من و گلابتون
روزهای زیادی از فصل تابستان من و گلابتون درکنار
هم عاشقانه سپری کردیم و من به تمام آرزوهایم رسیدم،گرچه بعضی از روزها سادگی می
کردیم و دست در دست هم جلوی دیگرون خودی نشان می دادیم که باعث می شد توسط پسرهای
محله مورد تمسخر قرار بگیرم که با دختر افغان می پرم و گاهی هم خونواده که اونها
تنها تذکرشون این بود که دوست بهتری برای خود انتخاب کن چون از رابطه ما که خبر
نداشتند.
ما انسانها تا وقتی که به وصال هم نرسیدیم درپی
رسیدن تا پای جون هم که شده پیش میرویم اما روزی که در کنار یار بودیم دیگر یار
برایمان عادی میشه و روزبه روز عشق کمرنگتر میشه شعله احساس من هم از اون اوج
روزهای نخست کم کم رو به خاموشی می رفت شاید تاثیر تحقیرآمیز دیگران شایدم احساس
تملک بودن من که گلابتون همیشه واسه من خواهد بود عامل مغرور شدن من شد و روزهایی
می شد که گلابتون احساس تحقیر شدنش توسط من پیش می اومد و قهرکردن های مدام او که
اوایل با ناز خریدن حل و فصل می شد . گاهی هم من از این همه ناز و اشوه او خسته می شدم
و در نهایت خود گلابتون بود که پاپیش میگذاشت و آشتی می کرد اما این اتفاقات همگی
باعث دور شدن قلبهای ما شد

تا اینکه یک روز پدرم که از سر کار برگشته بود به این
علت که می خواست زود بره موتورش رو بدون قفل دم در رها کرد و به من سپرد، من هم که دم در ایستاده بودم و خانه گلابتون رو دید می زدم آخه خانه ما
شمالی بود و پله داشت و در سطح بالاتری از خانه خرابه گلابتون که در سراشیبی جنوبی
کوچه واقع شده بود و در یک زاویه low angel نسبت به خانه ما قرار داشت و من
هم هرموقع که با هم بحث و دعوا می کردیم تمام روز دم در می ایستادم و دورادور
گلابتون رو زیر نظر می گرفتم که گاهی سرگرم کارای خونه می شد گاهی هم گوشه ای از
حیاط چمباته می زد و می گریست...تا اینکه اونشب یک پسر جون افغان در خانه اشان را
زد و گلابتون که حسابی آرایش کرده بود تا بیاد با من آشتی کنه در رو باز کرد و پسر
اون رو با این سرو وضع دید بهش خیره شد و نگاه های معناداری کرد و من که شاهد این
صحنه بودم با عصبانیت تمام در را آنقدر با شدت بستم تا گلابتون رو متوجه عصبانیتم
کنم و رفتم خونه مادربزرگم حسابی ترش کرد و دعوام کرد اما برام مهم نبود حسابی دمق
شدم بابام که منو در اون وضعیت دید شروع به شوخی کردن و سرگرم کردن من کرد و حسابی
با هم خندیدیم و ماجرا را فراموش کردم در ضمن ماموریتی که بابا سپرده بود هم از
یادم رفت و بعد صدای فریاد مادربزرگم آمد:"آی دزد آی دزد موتورو بردن ....
ببببببببببببببببببببببله موتور را در یک چشم بهم
زدن ربودند و مادر بزرگ هم شاهد سرقت بود اما یک پیرزن که نمی تونست بتمن
شه و دزدارو بگیره بنابرین در اون بحران و شرایط سخت زندگی سهل انگاری من باعث شد
تنها وسیله نقلیه بابا و سرویس مدرسه من
ازدست بره خیلی بهم ریخته بودم و به دنبال مقصر ماجرا می گشتم که یادم اومد تنها
آدمای توی کوچه در اون ساعت شب پسر افغانی بود که جلو درخانه گلابتون اومده بود و
ماجرا را به پلیس گزارش دادیم و آنها هم او و برادرای گلابتون را بردند بازداشتگاه
و به علت غیرمجاز بودن مهاجرتشون دستور انتقال آنها را به افغان دادند و گلابتون
از عمل من خیلی دلخور شد مدام قسم می خورد کار اونها نبوده گرچه هم توسط مامورین
نیروی انتظامی روشن شد کار آنها نبوده اما مهم این بود که اونها باید کشور رو ترک
کنند من هم برای همیشه رابطه ام را با گلابتون بهم زدم...

تابستان داشت تمام می شد و ما هم کم کم خانه
جدیدمان را آماده می کردیم که برویم آنجا،من سرخوش از جدید شدن خانه و داشتن اتاق
شخصی و دیگر شبها از بوی بد نم تا صبح بیدار ماندنها به پایان رسید.شبها به خانه
نو می رفتیم پدرم مشغول به موکت کردن کف می شد و من و خواهرم هم با قلاب زدن شیشه های مستطیل شکل برای لوسترهای
خانه نقشی در ساخت آنجا ایفا می کردیم روزهای لذت بخشی بود که سال جدید مدرسه را
در خانه ای نو آغاز می کنیم و این مشغولیات من رو حسابی از یاد گلابتون دور کرده
بود تا اینکه روزی از خیابون عبور می کردم گلابتون رو دربین ماشین ها در حال
گلفروشی دیدم،در طول اوقات آشناییمان او دیگر کار نمیکرد یعنی من این اجازه رو
نمیدادم اما حالا باز مجبور به کارشده بود مخصوصاً حالا که برادرانش در بازداشت
بودند.نگاه مهربون و عاشقانه او حالا تبدیل
به نفرت شده بود من هم که دلم برایش خیلی تنگ شده بود بازهم عاشق این نگاهش بودم
اما غرور لعنتی اجازه ابرازش رو نداد و در عوض من هم ابروانم را درهم کردم و با
غرور از کنارش رد شدم که ناگهان صدای مهیبی آمد به عقب نگاه کردم و گلابتون بود که
در اثر غفلت با موتوری تصادف کرد و خون بود که کف خیابان رو شستشو می داد و این
بار هم این غرور اجازه نداد به طرف گلابتون بروم و مثل روز اول آشناییمون نجاتش
بدم بالاعکس تا توان داشتم دویدم و از صحنه دور شدم.در کوچه پس کوچه هایی که روزای
عاشقونه رو با هم گذروندیم پرسه زدم و روی پله ای که همیشه با هم می نشستیم و
مشغول بوسه های عاشقانه بودیم نشستم و گریستم....روز دردناکی بود دیگر از گلابتون
خبری نبود

شایدم تا الان مرده باشه و همش مقصر من بودم لعنت بر من اگه اون روز
تعصب لعنتی باعث نشده بود از ماموریتم سرباز بزنم الان من و گلابتون هم اینجا
درآغوشش می گرفتم و نوازشش می کردم حرفهای عاشقانه به من می زد من هم گونه های
سرخش رو می بوسیدم....
از اون روز به بعد با وجدان درد روزهای لعنتی رو
سپری کردم تا اینکه خانه کاملا ساخته شد و روزی که داشتیم اسباب کشی می کردیم
گلابتون رو دیدم با دست و سرشکسته دارند از محله می روند و مادربزرگم یا بهتر بگم
خبرگزاریCNN گفت دارند از ایران می روند ایشالا هیچ وقت پاشونو تو مملکت ما
نزارن و بچه ها هم سنگ پرتاب می کردند و خواستار زودتر رفتنشان بودن و گلابتون این
بار هم از دفعه قبل نگاه تلخ تری کرد و سرش را چرخاند و برای همیشه رفت....و من ماندم
با حسرت و افسوس،همه فکر کردند بخاطر دلتنگیم از رفتن خانه پدربزرگ هست اما هیچ کس
نفهمید این اشکها برای جدایی دو عاشق از هم است....
این هم پایانی بود که حتی نوشتنش هم باعث گریه من
شد.گرچه با دخترهای زیاد دیگری دوست شدم اما هیچگاه عاشق نشدم یا رابطه عاشقانه ای
نداشتم و این تنها روح گلابتون بود که با روح من تلفیق شده بود....

+ نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد1390ساعت 13:36  توسط رزیتا
|
اون
شب هم مطاقبا تا
صبح خوابم نبرد و سیمای زیبای دختر افغان از یادم نمی رفت. پدربزرگم هم که متوجه بی قراری و پریشان حالی من شده بود شاهنامه
اش را برداشت و داستان لیلی و مجنون رو خوند ...تصاویر مینیاتوری
کتاب به یاد می آورم که به سبک تبریز ایلخانی کشیده شده
بود(کتابش از اون کتاب قدیمیها بود که خیلی قیمت داشت
ونثر و تصاویرش اصل و بدون سانسورات کتابهای امروزی بود)

در حالیکه به پای پدر بزرگ ناتنی ام که من آقا صداش می
کردم تکیه داده بودم و آقا هم چهارزانو نشسته
و کتاب را بخاطر من روی پاش گذاشت تا من هم عکساشو ببینم
عجب حال و هوایی بود هیچگاه برای نسلهای امروزی این روزها نمی آید برای ما هم که آنها را از دست دادیم تکرار نمی شود.
همینطور که اشاره کردم تصاویر مینیاتوری کتاب مربوط به مکتب تبریز ایلخانی بود و لیلی جام به دست با چشمان
کشیده و ابروان کمانی من را به یاد گلابتون بیشتر می انداخت و مرا پریشان حال تر میکرد...در همین احوال بودم که بابام
خسته و خاکی از کار بنایی خانمان رسید و
وضعیت من را که داشتم به عکسای سانسور نشده کتاب چشم چرانی
می کردم نه اینکه به اشعار کتاب گوش کنم آشفته شد و همه بساط ما را بهم ریخت و مارا
کلاً دک کرد کاش می دونست که این لحظات دیگه تکرار نمی شن
و اجازه می داد ساعتها کنار آقام می نشستم حتی اگه
خط قرمزها رو هم می شکوندم ارزش بودن با او را داشت امروزه
پدربزرگ و مادربزرگ ها آنقدر غرق در مشکلات زندگی پراسترس امروزی هستند که نوه سرشون نمی شه فقط بلدن داد بزنن بچه
نکن بچه مودب باش البته بچه ها هم واقعا بی ادب
شدن و حریم بزرگ کوچیکی سرشون نمی شه مثل همین پسرخاله
ما که مادربزرگش رو اُلی صدا می زنه و مادر پدر هم که بی خیال اما دوران ما حتی همین صمیمیتی هم که تعریفش رو کردم باز
اخم بابا رو داشت که دختر احترام بزار به
آقا تکیه نده اذیتش نکن خلاصه این حرفا....
فردای
اون روز هم گلابتون برادراش رو پیچ داد و اومد پیشم و من هم ماجرای
دیشب و توصیف تصاویر کتاب رو واسش تعریف کردم او هم گونه هاش این بار بی آرایش سرخ شد آخه رژش تموم شده بود. از مادربزرگم پول قرض کردم
و مقداری هم پس انداز داشتم ابتدا یک رژ براش
خریدم و بقیه رو هم به عنوان درآمد اون روزش بهش دادم
تا تو خونه کتک نخوره و خواستم یک روز به من اجازه بده مزه اون رژ رو روی لبهاش بچشم .....
.jpg)
ادامه دارد....
+ نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 17:45  توسط رزیتا
|
یادم نمیاد فکر کنم این خاطره را در وبلاگ دراکولا
ثبت کرده بودم اما دیروز تو مترو بعد مدتها این خاطره واسم زنده شد(با دیدن دخترا)
کلاس پنجم دبستان بودم
که بابام تصمیم گرفت خونه رو بکوبه و یک خونه جدید بسازه ما هم بارو بندیلمون رو بستیم رفتیم خونه مادرش و
خلاصه من که اون موقع کوچیک بودم هواسم به مشکلات پیرامون و بزرگترا نبود در عالم خودم بودم.با رفتن به محله جدید
من تنها شدم و دور از دوستان قدیم(علی،افشین،باقر،خدیجه که اونم عجب تیکه ای بود البته اون موقع هنوز عاشقش
نبودم) تغییر همیشه واسه من سخت بود اون موقع هم دپرس بودم تصمیم گرفتم با پسرای این محله
دوست شم که اونا خیلی
بدجنس بودند و وقتی می گفتم من پسرم اونا مسخرم می کردند که چرا کچل نیستی و جاسوس می فرستادند برای کشف
جنسیت من آخه من خیلی اصرار داشتم منو به عنوان پسر قبول کنند و برای مخفی کردن جنسیت دست به کارای زیادی می زدم لباس
پسرونه می پوشیدم موهام کوتاه بود ولی کچل نه و تا دم مدرسه لباس فرمم و مقنعه در کیفم جاسازی می کردم
سپس اونجا تعویض می کردم خلاصه که بخاطر همین مشکوک بودنم کسی حاضر به دوستی با من نشده بود تا اینکه
....
در روبروی خانمان یک
خانه کهنه بود که عده ای مهاجر افغان زندگی می کردند دختری همسن سال من بود که صبح زود با برادراش می
رفتن بیرون و کفش واکس می زدند دستفروشی می کرد که یک روز پسرای کوچه ریختند سرش اول به آرایشش که
به سنت کشورشون لپاشو
با رژ سرخ کرده بود و سورمه کشیده بود خندیدند البته الان مد شده همه دختر ایرانیا اینجوری آرایش می
کنن اون موقع مد افغانیا بود سپس یکی از پسرا کشیده ای به دخترک زد و من هم حسابی آتیشی شدم و مثل همون کودکیام
فیلمهای ترسناک و خشن را مرور کردم و مثل راکی پریدم رو سر پسرا که بزنمشون البته معلوم بود که زور اونا رو
نداشتم اما من همیشه تو مو.قعیتهایی گیر می کنم با اینکه می دونم تهش به شکست می انجامد اما باز شجاعتم یا بهتر بگم
حماقتم باعث می شد که باز این کار رو انجام بدم بمونم و ته تهش صدای خورد شدنم رو بشنوم این بار هم خورد
شدم و حسابی کتک خوردم و خونی و مالی شدم اما گلابتون رو نجات دادم و واسم همین مهم بود که اون
کتک نخوره.پسرا که از
زدن من خسته شدند بدن زخمی من را رها کردند و رفتند و تنها نگاه های زیبای گلابتون برای من بهترین
التیام بود بر این سوزش زخمها.... خونه که رفتم از مامانم کتک دیگری خوردم اما هیچی مهم نبود فقط به چشمای گیرای
گلابتون فکر می کردم و تا صبح بیدار ماندم و آن صحنه را بارها و هزاران بار دیگر مرور کردم. صبح زود
به کوچه رفتم که وقتی گلابتون با داداشهاش میره فقط برای لحظه ای هم که شده نگاهم به نگاهش گره بخوره
که همین هم شد اما
بخاطر ترس از بقیه بی اعتنا شد و رفت و باز هم من تا غروب که برگرده دم در به انتظارش نشستم و این روزها
آنقدر تکرار و تکرار شد تا اینکه باز هم حماقت کردم و یک روز نامه ای را به دستش رسوندم که بهانه ای جور کند و سرکار
نرود و من در عوض پول کل اون روز رو بهش می دم او هم نقشه ریخت و از دست برادراش خلاص شد اون روز بهترین روز
من بود گلابتون تا تونسته بود به خودش رسیده بود بهترین لباسش تنش بود و کلی آرایش کرده بود تا غروب تو کوچه ها
باهم پرسه زدیم گونه هاش رو نوازش کردم واییییی که چه روز غیرقابل وصفی بود فقط عاشقای واقعی می فهمن که
من چی می گم... دم در خانه ای روی پله های وروودیش نشستیم و من به لبهای سرخش خیره شده بودم که کی میشه ببوسمش
و بقول خارجی ها به لحظات فرست کیس فکر می کردم که صدای اذان از مسجد بلند شد و گلابتون مثل اینکه برق
گرفته باشدش از جاش پرید و گفت وای نمازم برم بخونم اذان می گه و من که اون لحظه تاکسیدرمی شده بودم نشستم و رفتنش رو
تماشا کردم(البته کرک و پرم حسابی ریخته بودش و آویزون شده بودم وا رفته بودم) اما عشق یعنی همین دیگه و
این اولین عشق من بود و خدا خدا می کردم گلابتون نفهمه که من دخترم....ادامه دارد.
+ نوشته شده در شنبه 30 بهمن1389ساعت 19:11  توسط رزیتا
|
دیشب رادیو جوان برنامه شباشب موضوع با مزه ای واسه بحث گذاشته بود که آیا دروغی گفتید که بعدش حسابی ضایع بشید من هم یاد خاطره بدترین دروغم افتادم که باعث شد یک عمر زندگیم فنا بشه و قابل جبران هم نبود....سال سوم دبیرستان بودم تقریبا آخرای سال بود که معلم شیمی بطور غافلگیرانه ای از ما امتحان گرفت من هم که آمادگی لازم را نداشتم تصمیم خطرناکی گرفتم:
ما را به سالن امتحانات بردند ولی از آنجا که بدون هماهنگی امتحان گرفته شده بود بچه های سال دوم دبیرستان هم در حال برگزاری امتحان بودند و ما را بین آنها نشاندند و این بهترین فرصت برای اجرای نقشه شوم من بود وقتی برگه سوالات را روی دسته صندلی گذاشتند و من یک اسکن سریع روی سوالات کردم و آهم بلند شد که وای اینا یعنی چی؟خیلی سخت و پیچیده بود من هم تصمیم گرفتم که نقشه ام را عملی کنم بالای سربرگ اسم دوستم ناهید را نوشتم همانی که در پست های قبلی دربارش نوشتم که رفتیم صفا سیتی و ... به بهترین دوستم هم خیانت کردم ناهید رشته اش تجربی بود و من ریاضی اما دبیر شیمی مشترک بود و من می دانستم همین رکب را ساعت دیگر به بچه های تجربی هم می زند بنابراین باید از کلاس آنها یکی را انتخاب می کردم که در ساعت خودمان لو نرود چون دو اسمه می شد سریع لو می رفت بعد از اتمام نوشتن برگه را در لای برگه های کلاس دوم دبیرستانی گذاشتم چون همزمان باید از درب خارج می شدیم اما دو ردیف برگه روی میز قرار داشت یکی برای سومی ها و یکی کلاس دومی ها من هم نقشه ام را اینگونه اجرا کردم.
بعد از اتمام وقت امتحان دبیرمان خانم فرهادپور صدایم کرد که کو برگه ات من هم گفتم جلوی خود شما برگه را روی میز گذاشتم من چمیدونم شما گمش می کنید بعد به من میگی کو اونم اوقاتش تلخ شد گفت حالا من گم کردم ولی بشین از اول امتحان بده،کشش مغز من هم که همان نیم ساعت ابتدایی امتجان است بعد از 2 ساعت دیگه همون یک ذره هم یادم رفته بود بنویسم خلاصه بدترین امتحان زندگیم رو دادم اونم برای دو مرتبه و همان لحضه برگه را صحیح کرد و از 20 ،3 گرفتم آبروم رفت من درس خون 3 بشم خلاصه که ما این ماجرا را از خونه مخفی کردیم اما فرداش برگه پیدا شد اما معلوم نبود صاحبش کیه چون لای پوشه امتحانات بچه های تجربی رفت و بعد از تصحیج ناهید ماجرای دو برگه شدنش رو واسم تعریف کرد که آره من 3 شدم از 20 ولی این برگه که معلوم نیست صاحبش کیه 10 شد منم صداشو در نیوردم گفتم این 10 ماله منه منم تا اونجا که توان داشتم زدم زیر گریه بدون اینکه دلیلش رو بگم ولی فرهادپور فهمید ماجرا چیه و بابام رو کشوند مدرسه و خلاصه آبروریزی برای خانواده سرشناس ما بین کلی آشنا شد و کل هیکل من و خیلی چیزای دیگه من زیر سوال رفت بابا هم که هیچ دفاعی نکرد از من و فقط جلو دبیر و مدیر گفت نمی زارم دیگه درس بخونی و کلی خوار و خفیف شدم خیلی بد گذشت بعد از اتمام امتحانات نهایی رفتم تهران و از اونجا بابا بهم تلفن زد که شیمی افتادی و دبیرت تک ماده زده واست که این یعنی بد از بدتر نامرد فرهادپور سر اون ماجرا میان ترمم رو صفر داد و من هم درس رو افتادم اما کاش تک ماده نمی زاشت که همرا با جبرانی ها امتحان می دادم و نمرم 14 می شد و معدلم بالا می رفت و می تونستم پیش دانشگاهی رو با دوستام بدم .ناهید که ترک تحصیل کرد من هم مجبور شدم برم مدرسه بزرگسالان و این معدل 10/60 کتبی نهایی هی تو سرم زده می شد و کنکور هم که سر معدل قبول نشدم و خلاصه که یک دروغ زندگیم رو تباه کرد الان هم سالهاست که از پدرو مادرم دور شدم چون با دیدن من یاد این همه ضایعات او سالها می شوند و هنوز اون روزها خاطره ای فراموش نشدنی از من در ذهنشان حک شده......
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 13:58  توسط رزیتا
|
پست قبلی من را حتما بخونید و ببخشید که رنگش چشم رو می زنه هر کاری کردم نشد رنگش رو تغییر بدم چون از یک سایت کپیش کردم این معضل آلودگی هم جزء هزاران معضل جامعه ماست که در حال حاضر دولتمردان ما معضل را دختران بد حجاب می دونند و همه چی براشونم آرومه اما اینان هم مقصر نیستند مردند (یا شایدم مُردند)و مرد هم موجودی است فقط به فکر خودش اما مادر یک خانواده است که در عین حال مادری فداکار برای کودکانش و همسری دلسوز و وفادار به شوهرش هست این روزها که امتحانات بچه ها شروع شده تلاشهای خستگی ناپذیر مادران برای یاددادن دروس به کودکانشان در عین حالی که در آشپزخانه تدارک غذایی گرم برای همسرش در فصلی سرد می باشد تا همچنان فضای خانه گرم و صمیمی حفظ شود با تمام مشکلات اقتصادی این دوره زمانه پس مدیریت را باید از اینان آموخت نه مردانی با شکم های ورقلمبیده در پشت میزهای مدیریت که تنها همانند تبلی تو خالی صدا می کند.بحث داغ این روزها از صدای همان تبل "هدفمندی یارانه هاست البته به قول خودشان" مخالف یا موافق این طرح را باید از مردم پرسید و من هنوز به آن مرحله کارشناس اقتصادی نرسیدم و مثل این کارشناسان بی سواد هم الکی حرف نمی زنم و برای ارائه نظر هم با اندکی تحقیق از اقشار مختلف مردم می شود نظرسنجی ساده ای ارائه داد اما اینان چون اهداف دیگری دارند هیچگاه حاضر به نظرسنجی در بین عموم نیستند و بخواهی نخواهی همینه یک دیکتاتوری دیگر مانند عصر قاجار و این فرهنگ قاجاری قرن هاست که در بین مردم ایران ریشه دوانده و از بین نرفتنی حتی در حال بدتر شدن چون عده ای بیگانه در صدد ماهیگری از این آب گل آلودند و دارند فرهنگهای ناجورتری را از همین رسانه اینترنت و ماهواره در بین جوانان پخش می کنند با همین سریال های فارسی وان و پی ام سی و دولتمردان ما دست روی دست گذاشتند تا اینها طعمه های سر قلاب ماهیگیریشان خوراک سفره های خانواده های ایرانی شود اصیل و غیر اصیل هم ندارد مگر همین خانواده اصیل فرهنگش همان قاجاری نیست پر از فیس و افاده و سنت های نادرست قدیمی و غیراصیلش هم که یک مشت رعیت بی سواد آن دوران که بعد از انقلاب اسلامی به نون و نوایی رسیدند و صنعت ملی نفت را چاپیدند و شدند تازه به دوران رسیده که حالا رعیت بودن اجدادشان را می خواهند از دماغ همه مردم ایران بیرون کشیده و سیرمونی هم ندارند و روز به روز خسیس تر می شنود و حالا هم برای بدست آوردن چندفاز یارانه از دولت می رند جمعیت خانوار خود را کلی زیاد می کنند با ادعای خیرخواهی که سرپرست مادر و مادر زن و 40 تا زن عقدی و صیغه ای هستند و همه هم برای ثواب میلیون ملیون پول برداشت می کنند و عده ای مردم فقیر و بیچاره بدلیل نبود امکانات حتی نتوانستند ثبت نام کنند و قرونی هم نصیبشان نشد و این است عدالت اجتماعی. اما موافقان این طرح می دانند که این واریزی وجوه چند صباحی ادامه نمی یابد و تنها دلیلی برای برداشت یارانه و واقعی کردن قیمت های آب و گاز و برق و محصولات نفتی می باشد و موافقان این طرح خوشحالند که حداقل فرهنگ و آداب صرفه جویی در بین مردم رواج می یابد آلودگی محیط کم می شود و این همه آب حدر نمی رود و منابع ملی ما برای نسل های آینده می ماند البته این عقیده خوشبینانه اش است اگر آدمهای طماع اجازه بدهند بماند چون فعلا که یک عده گرگ دندونهایشان را برای خوردنش تیز کرده اند اما اگر نگذارند نصیب آنها گردد مطمئنا حداقل سرمایه ای را برای فرزندانمان باقی گذاشته ایم که به قبرمان تف و لعنت نفرستند اما اینگونه که من می بینم با تخریب رودها و دریاچه و خلیج و سدسازی های بی رویه و قطع درختان و مرگ حیوانات به دلیل مراقب نبودن مراتع دیگر ایرانی باقی نمی ماند و حتی کودکان ما با این آلودگی های هوا که قابل پاکسازی نمی باشد(بدلیل خودخواهی این نسل) کودکی زنده نخواهد ماند که برایش سرمایه جمع کنیم یک نسل کشی خاموش و بی سر و صدا رخ داده و بیگانگان فرصت طلب هم نظاره گرند که کی این سرزمین را بدست بگیرند و خودشان با فرزندانشان و مدیریت صحیحشان سرزمینی جدید احیا کنند و از این سرزمین 4 فصل زیبا لذت برند ما که عرضه استفادش رو نداشتیم نوش جانشان.
اما می پردازم به جنبه خوشبینانه قضیه و نیمه پر لیوان چیزهای زیبایی دیده می شود که با طرح و برنامه ریزی آقای رئیس جمهور حتما به جاهای خوب می رسیم "فرهنگ صرفه جویی"که این روزها در اکثر خانواده های اصیل و غیراصیل ایرانی دیده می شود اولینش خاموش شدن چراغهای اضافی و استفاده از لامپهای کم مصرف حتی در لوسترها و فرهنگسازی در مدارس ادارات توسط عده ای مدیر دلسوز که به خاطر کارهای خوبشان اخراج شدند.... شکل گرفت و اما این روزها رسانه ها دارند از معضل برق بیرون می آیند و روی آموزش صرفه جویی در آب و گاز برنامه می ریزند که البته گازهم تا 20 درصد امکان صرفه جویی دارد آن هم برای سختگیری در ساخت و ساز اصولی ساختمان اما برای خانه بدبخت بیچاره ها نمی شود فکری اندیشید تنها راهش اهدائه پتوهای سربازی به تعداد بالا به هر خانه و اداره و مغازه برای گرم کردن بدون استفاده از انرژی گاز و فرهنگسازی که به این امر نخندند مثل آن زمانی که در ایران هرکی کمربند ماشین می بست امری تیتیش و سوسولی محسوب می شد اما امروز یک امر با کلاسی و جنتلمنی شده....
این هم را حل معضل سرما برای پخت و پز هم که این روزها دست صداسیما درد نکند آموزشهاش در قالب تیزرهای تبلیغاتی در بین آگهی های بازرگانی ترکونده خداییش نکاتی که درباره صرفه جویی کتری در دمای 100 درجه و این حرفا من هم برای اولین بار بود شنیدم و آگاهیم بالا رفت یا استفاده از انرژی خورشیدی برای آب گرم کنها جالب بود. اما برای کم مصرف کردن آب اصلا هیچ کار نشده و به علت مسلمان بودن ما و امر نجاست و پاکی فرهنگسازی بسیار سخت و دشوار می شود من که به شخصه از کودکی آموختم که برای حمام کردن دوش لازم است و لیتر لیتر آب برای طهارت و در امر اجابت مزاج هم به همین ترتیب در صورتی که این خارجی ها فقط با یک وان آب حمام کرده و با یک حوله تمیز خود را خشک می کنند و اما ما سالی یک بار حوله مان را میشوییم و تازه خود دیده ام یک خانواده 5 نفره یک حوله مشترک دارند ائم از زن و مرد و ادعای بهداشتمان هم می شود. در بحث اجابت مزاج هم که لیتر لیتر شیلنگ آب باز است و شستشو ادامه می یابد اما باز همان خارجی ها با دستمال کماغذی خود را خشک کرده و تازه عفونت های ادراری هم نمی گیرند اما ما ایرانیها بعد از کلی شستشوی آنجا بلند می شویم و خیس خیس لباس را تن می کنیم و بعد از مدتی بوی ترش آلود ساطع می گردد و عفونت های شدید هم به همراه دارد و باید کلی هم خرج دکتر و پماد و قرص شود تازه با رعایت نکردن و ریشه کنی این امر خطای شستشو خوب شدن هم در کار نیست حال فرهنگسازی در جامع اسلامی برای آموزش حمام و اجابت مزاج آن هم برای بانوان که در برنامه های پزشکی حتی رویشان نمی شود دکتر زنان دعوت کنند که حتی زبونی 4 تا نکته بهداشتی بگه چه باید کرد را نمی دانم....
باشد آن روزی که هر ایرانی خودآگاه گردد و دلش لااقل به حال خودش بسوزد که هرچه بر ماست از ماست....
+ نوشته شده در سه شنبه 14 دی1389ساعت 12:33  توسط رزیتا
|
وقتی 4 سالم بود پدرم و دوستان خانوادگی مان یعنی همان دورابینا که خونشون
فوتبال تماشا کردیم و فرامرز همگی به اتفاق خانوادهایشان با ما همراه شدند برای
سفر به مشهد.این مسافرت پرخاطره ترین حاثه زندگی من در آن دوران کودکی محسوب می
شود.
خانواده مادرمینا(مادر ِ مینا نه مادرم اینا درست بخون دههه)که واوان زندگی می
کردند در راه سفر به مشهد در خانه شان اتراق مدت داری داشتیم که به من و دوستان
خیلی خوش گذشت و از آنجا که در آن زمان و در این زمان نیز هیچ فضای تفریحی در این
ناحیه پرت از جهان وجود نداشت این خوش گذرانی ما به یک سرگرمی اختراعی از طرف من
ختم می شد و آن این بود:
واوان آن زمان یک شهرک ویلا ساز و مختص خانه های سازمانی ارتش و چند نهاد و
ارگان دیگر بود که فاز های مختلفی داشت و بر اساس رتبه و مقام افراد مکان،متراژ و معماری خانه ها طبقه
بندی شده بود و خانه مادر بزرگ در منطقه خوبش بود یعنی ویلایی و سرسبز که البته
الان واوان شهرک آپارتمانی شده اما هنوز سمت خیابان بهشتی ویلایی باقی مونده اما
فضای سبز این محلات به صورتی بود که در وسط هر کوچه یک بخشی به ابعاد 6 متر مربع
فضای سبز قرار داشت که شبیه به کوچه یا پیاده رویی با درخت و سنگ فرش تزیین گشته و
محل تردد میانبری محسوب می شود (می شد نگفتم چون هنوز استمرار دارد و دستنخورده
این مناطق باقی مانده است) این گذرگاه به اسم شیش متری نام گذاری شده و سنگ فرشهاش
مربع شکل و با نقوش لوزی های ریز حک شده و سرگرمی من هم دیدن نقوش سنگ فرشها و
پریدن از هر مربع به مربع بعدی شده بود این کار برای من که در آن زمان 4 سالم بود
خیلی لذت بخش محسوب می شد و با بچه ها مسابقه می گذاشتیم که کی زود تر تمام شش
متری را راه پیمایی می کنه و دو سه تا کوچه نرفته از پا در می آمدیم سپس خسته و
کوفته سر ظهر می رفتیم خونه و غذای مادربزرگ حی و حاضر که اصولا مرغ و کته بود را
تا آنجا که جا داشتیم می خوردیم بعدش مادربزرگ همه بچه ها رو جمع می کرد و با
غضروف مرغ تاس می انداختیم و شاه دزد بازی می کردیم وایییی که چه کیفی داشت این
بازی ها و اما حیف که دیگر برای هیچ کدوم از ماها این انرژی باقی نمونده که
بازیهای سنتی را انجام بدیم دنیا هر چه پیشرفته تر می شه زمان نیز سریعتر پیش می
ره اون موقع ها یک روز به اندازه یک ماه الان مفید و شیرین سپری می شد اما الان
چی؟....!!!
بعد ها که بزرگتر شدم هر وقت به واوان مسافرتی داشتم به یاد همان دوران در
همین فضای سبز شش متری راه پیمایی می کردم اما این بار قدمهایم با رشد جسمم بزرگتر
شد و با هر قدم دو سنگفرش مربع را می پیمودم و نه تنها خسته نمی شدم بلکه راه خیلی
کوتاه می شد و من می فهمیدم گذر عمر چقدر را راه تا انتها کوتاه می کند....وچقدر
زود دیر می شود.
نوستالژی دیگرم سحرهایست که خونه مادربزرگ برای نماز بیدار می شدیم واز پنچره
اتاق با پرده توری نور کم سویی به رنگ آبی و قسمتی نارنجی از طلوع خورشید وارد می
شد و درخت های حیاط باغگونه با صدای قوقولی خروس ادغام می گشت و خیلی دل انگیز می
شد و از اینکه این صبح هم آغازی برای گذراندن روزهای خوش کودکی بود و حس اینکه یک
روز بزرگتر شدم روحم را به پرواز در می آورد اما حالا که خیلی خیلی بزرگ شدم و
روحم رو به صقوط سوق می رود...
یادم به یک سحر زیبا نیز افتاد که همیشه به یادش صبح ها بجای قطرات نم باران آن سحر با قطرات شور اشک گونه
هایم را تر می کنم ولی آن نم باران شیرین و شاد کجا این نم شور و غم کجا:
بعد از اتراق خانه مادربزرگ راهی شمال شدیم و شب دیر وقت به روستایی متروک در
ناکجا آباد رسیدیم همه جا تاریک تاریک بود چشم چشم رو نمیدید خلاصه که من از فرط
خستگی خواب و بیدار بودم هیچی حالیم نبود فقط یادمه که یک جایی رختخواب پهن شد در
آغوش گرم مامانم بیهوش رفتم. که یکدفعه با خنکای نسیم بهاری و رطوبت هوا روی صورتم
بهوش آمدم ولی هنوز روز نشده بود و باز نیمه بیدار با همان حس تنبلی کودکانه که
بعدها به خاطر این عادت خابالوویی عموم همیشه شعر تنبل همیشه خوابه جاش تو
رختخوابه رو اونقدر می خوند تا بیدار شم و برم مهد منم تا 10 ،11 خواب بودم این
بار هم با نیم نگاهی بیداری باز می خوابیدم حتی وقتی باران نم نمک بارید باز از
رختخواب بیرون نیومدم و بعد از اینکه گونه هایم کاملا خیس شد و متکای پرمرغی ام
بوی نم مرغ خیس خورده رو گرفت مجبور به بیداری شدم هوا گرگ و میش شده بود و همه به
طرفی که سقف باشه می دویدند و مامان ناهید 1 و ناهید 2 هم مشغول جمع کردن رختخواب
ها شدند(اسم بچه بزرگ هر دو این مامان ها ناهید بود منم با توجه به سن و سالشون
شماره بندی کرده بودمشون بعدها هم که بابام با دوست دیگرش که سری در سیاست و دولت
داشت در خاطره قبلیم راجع بهش توضیح دادم اسم بچه اش ناهید بود و این قاعده که اسم
دختر بزرگتر دوستای بابام ناهید باشه خیلی جالبه و من هم مجبورم واسه صدا زدن
مادراشون شماره گزاری کنمJ)خلاصه که هرکی یک سرپناهی
یافت و از شر باران خلاص شدند اما من بیدار شدم و چشمانم را با بارش باران
تابستانی شستم شب از فرط تاریکی و خستگی متوجه محل استراحت نشده بودم اما وقتی هوا
روشنتر شد تازه بهشت را پیش رویم یافتم وایی که چه جای زیبا و رویایی بود یک روستای
دنج سبز با فضای مرطوب تابستانی شمال و بوی نون تنور و کلوچه به همراه الفهای
باران خورده در فضا پخش شده بود و تمام این زیبایی ها فقط و فقط با چشمان شسته شده
زیر باران حس می شد.دوراب تنها کسی بود که در اون موقعیت شلوغ برو بیا همه من رو
صدا کرد که بسه از این همه عواطف درکردن زیر بارون سرما می خوری بیا صبحونه بخور و
من بدو رفتم سر سفره و تا اومدم اولین لقمم رو از مامان بگیرم دوراب گفت با روی
نشسته غذا نخور منم عصبانی شدم که چرا من زیر بارون شسته شدم و اون هم اشاره به
دهن کفی من کرد که عنکبوت روی دهنت تار بسته اگه نشوریش تارای عنکبوت رو می خوری
من هم نق نق کردم و با بی حوصلگی از شیر آبی که در گوشه حیاط خانه روستایی قرار
داشت صورتم رو خیس کردم وایی چه آب سردی بود تمام وجودم لرزید اما ای کاش باز اون
روز برگرده و من حاضرم عریان با همان سردی آب نه تنها چهره ام را بلکه تمام وجودم
را بشویم و همه ی تارهای عنکبوت بسته ام را پاک گردانم. این نوستالژی همیشه با من
است به یاد مرگ که تنها با مرگ است که چشمان بسته ام در این جهان تاریک و فانی باز
می شود و دنیایی به زیبایی همان روستای متروکه شمال با همان زیبایی پیش رویم
نمایان می گردد.....
حالا بعد از گذر بیست سال به آرزویی که در کودکی داشتم رسیدم یعنی دوست داشتم
هر روز تعداد مربع های سنگفرش شش متری را بشمارم والان هم صبح تا صبح که سر کار می
رم همین کار را می کنم اما هر روز یک رقمی بدست می آید سنگها ثابت و استوار
سرجایشان چسبیده اند و تنها قدمهای من است که بزرگتر شده و سرعتم بیشتر و اما
مادربزرگ هم هنوز که هنوزه مشغول بزرگ کردن نوه های تازه به دنیا آمده اش است و
کودکان 2،3 ساله و دیگر نوه هایش دورش
جمعند و کودکی شادشان را سپری می کنند و این روزها هم نوستالژی ساز می شود برای
این نسل که امیدوارم از حالا آرزوی زیبایی را بکنند که مثل من با این آرزوهای
مسخره ام که الان برآورده شده و تمام کارم شمردن سنگفرش شش متری واوان است.....و
آی عشق
+ نوشته شده در یکشنبه 12 دی1389ساعت 18:54  توسط رزیتا
|