صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
در ادامه خاطرات کودکی:
7 سالم بود که بابا دوتا مرغ عشق خرید یکیش زرد بود و جفتش رنگش آبی بود منم اسماشونو خورشید و دریا گذاشتم اما دستی نبودند و بابا اجازه نمی داد اونارو از قفس رها کنم و بعد ها به کمک مطالعه چندین کتاب موفق شد این دو مرغ عاشق رو با هم رفیق کنه و لونه مخصوص واسشون ساخت...
بالاخره تلاشهای این دو پرنده برای تولیدمثل به ثمر رسید و خورشید 5 تا تخم گذاشت و نهایتن 3تاش جوجه شد هر سه تا به رنگ سبز و این موضوع اولین درس آموزش هنر و رنگشناسی من و خواهرم شد که ترکیب رنگ آبی و زرد بچش می شه سبز...
از اون روز به بعد کار من شده بود تماشای دائم جوجه ها و کم کم وابسته یکی از جوجه ها شدم و اسمش رو چمن گذاشتم و از مادرش جداش کردم و نقش تربیت چمن رو خودم به عهده گرفتم چمن هر روز که بزرگتر می شد متقابلا وابستگیمون به هم بیشتر می شد تا این حد که من و چمن از یک ظرف غذا آب و از یک لقمه نون می خوردیم. در یک تشک می خوابیدیم البته من یک متکا کوچیک واسش درست کرده بودم که مثل من عادت کرده بود سرش رو متکا بزاره و بخوابه...
کلا تمام کارای منو تکرار می کرد چون من رو مادرش می دونست و مثل آدما رفتار می کرد حتی نقاشی کشیدن هم یاد گرفته بود. تلویزیون نگاه می کرد و همیشه رو شونه من می نشست و باهام مدرسه میومد. گردش و مسافرت می رفتیم و از من هیچ وقت دور نمی شد من هم به آرزویم که آزادسازی پرنده از قفس بود رسیده بودم اما همیشه برایم جای سوالِ که آیا چمن در کنار من حس آزادی داره یا نه و آیا وابستگی مانعی بر آزادی است یا نه؟...
تا اینکه یک روز در حیاط مشغول بازی با چمن بودم که یکدفعه پر کشید و رفت و دیگه نیومد من تا ماها غصه دار بودم اما این بار احساس کردم که چمن آزاد شده. مطمئنم بعد از اون آزادی مرد یعنی توانایی مواظبت از خودش رو نداشت...
سوال دومم از آزادی اینه که آیا آزادی چیزه خوبیه؟ وقتی که با بدست آوردن آزادی چونکه توانایی هایی رو نداریم می میریم آیا ارزشش رو داره که آزاد بشیم؟
تا اینکه بعد از سالها من کلاس اول راهنمایی بودم که به طور اتفاقی برای یک بچه گربه تله گذاشتم و اونو در قفس اثیر کردم تا بکشمش اما بابام نذاشت و یواشکی آزادش کرد...
اما از اون روز به بعد اون گربه بجای فرار دنبال من همه جا میومد و منو وابسته خودش کرد من اونو حموم دادم و دستی اش کردم و شروع به آزمایشات تربیتی و گربه شناسی کردم و اسم گربه رو خپل گذاشتم اما اونو آزاد گذاشتم تا به شیوه طبیعی خودش بزرگ شه دنبال جفتش بره بچه دار شه و هر وقت خواست خونه بیاد و بیرون بره کاملا آزادش گذاشتم و الان ۱۳ سال از اون تاریخ می گذره و خپل پیش من مونده و اگر روزی اونو خونه راه ندم اونقدر سر و صدا و ناله می کنه تا من در رو وا کنم و بیاد خونه و چون از بچگی هرچی خواسته در اختیارش بوده الان هم بهترین خوراکیها و محل خواب در خانه ما برای خپل هست و هر کسی که خونه ما میاد با یک نگاه می فهمه که خپل نه تنها موجود آزادیه بلکه همه اعضای خانه اثیر خپل هستند. ما ۱۳ ساله که هیچ مسافرت خونوادگی نرفتیم چونکه خپل تنها می مونه بنابراین همیشه یکی در خانه می مونه و در خدمت این گربه هست...
اینم سوال بعدی من که آیا به ازای آزادی عده ای باعث نمی شه عده ای دیگر اثیر شوند؟و آیا این آزادی به اثیری دیگران می ارزه؟
از دوستان می خواهم جواب این سوالها رو اگه می دونن در قسمت کامنتها برایم بنویسند.
+ نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 6:44 توسط رزیتا |
شاید با نوشتن این پست وبلاگم مثل دیگر سانسورات دیکتاتوری مملکتم فیلتر بشه اما لااقل حرفم رو زدم: فیلمی که امشب دیدم باعث شد که باورها و عقیده ام منسجم تر از همیشه بشه... عده ای برای بیان عقیدشون مثال شعر یا ضرب المثل یا آیاتی از کتابهای آسمانیشون میگن من هم عادت کردم همیشه برای بیان ذهنیاتم برای دوستانم فیلمی رو نشون بدم اما حالا در این وبلاگ که امکان پخش فیلم نیست داستانشو میگم و اونایی که فیلم رو دیدن چه بهتر که حرفمو میفهمند. اسم فیلم سرنوشت سنگ یا STONE OF DESTINYهست: ماجرای فیلم درباره سمبل آزادی اسکاتلند: سنگی بسیار باستانی مربوط به 1000سال پس از میلاد مسیح به دست پادشاهی انگلیس به تصرف رفته و تا قرن بیستم در کلیسای لندن نگهداری می شده تا اینکه پسری اسکاتلندی برای بازپسگیری شرفش تصمیم به دزدیدن سنگ می گیره و وقتی تصمیمش رو به استادش میگه اونم پاسخ میده که نه تنها من بلکه قبل از تو خیلیها این فکرارو داشتند اما کسی جراتش رو پیدا نکرده که این کارو بکنه اما پسر بر عقیده اش پایدار موند و به کمک سه دوستش با اینکه می دونستند با این کار تمام عمرشونو از دست میدن اما این کارو کردن و موفق به دزدین سنگ شدن و مردم اسکاتلند با خوندن این مطلب در روزنامه از خواب بیدار شده و احساس آزادی و غرور یافتند و به خیابانها ریخته و شادی کردند و 4 نفری که در دزدین سنگ نقش داشتند سنگ رو به کلیسای قدیمی و ویران شده گلاسکو(شهری واقع در اسکاتلند)بردند و در مراسمی نمادین برای لحظاتی هرچند کوتاه سنگ رو به جایی که تعلق داشته گذاشتند سپس پلیسها اونارو یافته و دستگیر کردند و سنگ رو بردند و تا کنون از سرنوشت سنگ خبری نیست... ولی مهم همان لحظات کوتاه شیرین طعم بازپسگیری شرف و سمبل یک مملکت است که نوریست به سوی روشن شدن و بیدار شدن مردم سرزمینی که نورش خاموش شده و مردمش آرمانها و شرفشون از دست رفته و این لحظات هر چند که عمرش کوتاهست اما یادش برای همیشه در قلب اون سرزمین باقی خواهد ماند تا روزی که مردم شرفشون و آزادیشون رو بدست بیارند... این حوادث اخیر در کشور ما نیز بیانگر همین امر است اگرچه این موج سبز به دست همان کسانی که آزادی و شرف ما رو گرفتند به رنگ خون درومد اما از دل این رنگها سفیدی و روشنایی بیرون آمد که یادش هیچوقت خاموش نمی گردد و برای بار دگر به امید روزی که سه رنگ و نماد کشورمون رو بازپس بگیریم من و تو ما می شویم و تا آخرین قطره خونمان بدون هیچ ترسی در این دریای مواج غرق می شویم....
+ نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 3:41 توسط رزیتا |
ساعت ۱۱ ظهر بود که بابامینا از خونه بیرون رفتن اما وسایلشو نبرد منم گفتم شب میان حتما ولی بیکار ننشستم و رفتم مهمان صابخونمون شدم و نوه ۳ سالشو دعوت کردم بیاد پیشم و بازیهای کامپیوتری رو واسش گذاشتم و کلی سرگرم شد و آخر سر اونقدر جیشش رو نگه داشت و از خجالتش که من شلوارش رو در نیارم که جیش کنه تا پاش به توالت رسید طفلی خودشو خراب کرد منم بزور شلورارش رو درآوردم و شستمش که یه وقتی خونه رو نجس نکنه طفلی بچه۳ ساله بدو رفت پیش مامانش و یک مقدار زمان برد تا خجالتش تموم شه و بیاد پیش من...
خیلی کاراش بامزه بود واسه خودش چایی می ریخت می خورد و کلا خودش از خودش پذیرایی می کرد...
ساعت ۱۲ شب شد بابامینا نیومدن...فرداش شد باز نیومدن منم که حوصله زنگ و التماس کردنشو نداشتم .تو همین افکار بودم که خودش زنگ زد و توپشم پر بود و گفت من میام فقط ماشین و وسایلامو ببرم....
با ناراحتی اومد و وسایلاشو برد تو ماشین و با حالاتی غمناک گفت اگه خونتو کثیف کردم ببخش منو دیگه هیچ وقت نمی آم... من کپ کردم این حرف رو کی بهش زده و گفتم کی گفته خلاصه یکم گریه کردم (از تعجب مخم گوزیده بود).. بعدش یکم نشت و گریه کرد و مطالبی که تو وبلاگمو نوشتم بهم مرور کرد و من در همون حالت بهت زدگی به هرکی که احتمال می دادم نوشتهام رو خونده و با بابام در ارتباط بوده تماس گرفتم اما همه انکار می کردن خواهرم و بقیه فامیل ...
یکم نگهش داشتم و بعد دوستش اومد و منم هیچ تحویلی نگرفتم و پذیرایی نکردم تا زودتر برن و در آخر سر خودمو به مظلومی زدم و گفتم من جاسوس رو پیدا می کنم....
درنهایت بابا رفت و کلی کینه در دلش کاشت اما من این بار التماس نکردم و گذاشتم بره چون یکی از دوستان در قسمت نظرخواهی حرفی زد و اون حرفش منو متحول کرد(اینکه به فکر خودت باش)
و واقعا این من هستم که در نهایت باقی می مونم پس چرا همش تو فکر این باشم که دیگران دلخور نشن از دستم و دیگران رو با هر سختی به خودم در کنارم نگه دارم درحالیکه همین دیگران یه روزی منو از خودشون می رنجونن...
حرف آخرم این بود که من جاسوسها رو پیدا کردم و جمله ام همینجا به اونایی که خبرهارو برای تفرقه افکنی و خودشیرینی پخش می کنن(خاله ام بود)میگم ک..ن لقت
هر کاری دلت خواست بکن
من دیگه از هیچ چیز نمی ترسم.
از تمام خرمگسهای عزیز هم طلب بخشش می کنم که با پیف پاف نسلشونو کم کردم دیگه این کارو نمی کنم یعنی اجازه نمی دم وارد خونه شید که بخوام بکشمتون.
الان هم تنها شدم و احساس خیلی خوبی دارم.حاطرات شیرین تنهاییییییییییییی سلاااااااااااام![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 6:19 توسط رزیتا |
من لاشه ی سگ مرده ام کرم های تجزيه خوار مرا هضم ميکنند بوی تعفن من دنيا را به کثافت کشانده چون من لاشه ی سگ مرده ام تا فردا اثری از بويم نخواهد ماند استخوانهای پوسيده ام تنها اثر هستيِ من خواهد بود و تا چند روز ديگر دستان باد مرا به هر سويی ميبرد و ديگر چيزی از من باقی نخواهد ماند و ديگر لاشه ی سگ مرده نيسم کسی چه ميداند اين بار من به چه تبديل شده باشم شايد يک غده سرطان شايد يک طاعون اما من هر چه شده باشم باز هم يک دردم چون من هميشه يک درد باقی خواهم ماند I am pain آخرین متنم احتمالا میباشد چون از لاروای اون خرمگس میازیس گرفتم و مردم تمام اطلاعات این مرگ رو از اینترنت گرفتم. یه فال هم از سایت فیس بوک گرفتم که در زندگی بعدیم تبدیل به دمکنی شدم![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 5:54 توسط رزیتا |
من بخت برگشته بيچاره آه من بخت برگشته بيچاره! آه من بخت برگشته بيچاره! که با هر همدردی جشن ميگيرم نشخوار من تحمل رنج نشخوار من تحمل عذاب... همه دردهايم را درون خود ميريزم آه که ايگونه زيستن چه خوب است! و تمام اين بدبختيها برای من بخت برگشته بيچاره است من پايمال شده بدبخت!من دشنام شنيده بدبخت! من دريا نديده غرق شده ام ريه هايم پر شده از غم ريه هايم پر شده از بدبختی.... در اين دريای آبی تيره نفس ميکشم آه ای وای بر من! زندگی چه بار گرانی است بر دوش من پايمال شده بدبخت! سرانجام برای رسيدن به ساحل و از طوفان جان سالم به در بردن و اکنون تو برهنه و سردی و دريا گرم بود خيلی گرم... پس دوباره روحت را شستشو بده دوباره شستشو بده دوباره دوباره........ ديدن يک دوست خوشايند است ولی وای بر من! زندگی چه بار گرانی است بر دوش من بخت برگشته بيچاره! من بخت برگشته بيچاره!..... اينم ترجمه شعر متاليکا بود آلبوم لود
+ نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 5:18 توسط رزیتا |
مهمونداری هم همیشه تازه وقتیکه مهمون آدم خودرای باشه.مثل این پدر ما که مصائبش اونقدر زیاد بود که من امروز عزمم رو جزم کردم تا پدرم رو از خونه بیرون بندازم: ماجرای روزای اول مهمونداری و ابرازهای محبتم رو شرح دادم اما وای که مصائب روزهای بعدش منو داغون کرد: ۱-باید هر دقیقه می پاییدیش چیزی رو داغون نکنه-سپس پشت سرش راه می رفتم و جمع آواری ظروف و پوست خوراکی ها که همانجا نشسته بود می ریخت و ول می کرد.تند و تند هم که ظرف کثیف می کرد ۲-رعایت نکردن بهداشت فردی(از بیرون که میومد مثل اکثر جنس مذکر دستشو نمی شست و وقتی تذکر می دادی بهش بر می خورد و بدتر لج می کرد. من هم که حساس دیگه عصاب واسم نمونده بود) تمام رویه مبل رو که به گند کشیده بود (نمی دونم این مردا چرا اینقدر کثیفا؟ ۳-ورود انواع گونه ی نایاب حشرات و شرکت در ضیافت کثیفی: این ماجراش از همه بدتره و احتمال داره بنده تبدیل شم به انا لالله و انا علیه راجعون. من نمی دونم چرا وقتی کولر حتی بیش از اندازه خنک می کنه باید درو پنجره ۴طاق باز باشه؟هرچی در رو پنجره بود این بابای ما باز کردش تا به قول استراتژی خودش هوا حرکت کنه؟ نه بابا؟ من فکر کنم می خواست بیرونم مثل داخل خونه خنک بشه و حشرات بیان مهمونی. منم قوطی حشره کش رو برداشتم به جون این خرمگسها افتادم ولی خدا روز بد نده که به ما داد یه خرمگس رو وقتی دنبال می کردم دیدم روی روسری ابریشمیم نیشست و دوتا گوله سفید از اونجاش بیرون اومد من هم که به زیستشناسی خیلی علاقه مندم ذره بین ورداشتم و این دو گوله سفید که حالا متلاشی شده بود روی روسری و سشوار و جعبش و متعلقاتش وارسی کردم!!!! وای کلی لارو ریز نیم میلی متری بود که راه می رفتند منم جییییییغ و گریه چون خرمگس حامله حاوی لارو توی تختم هم نیسشت و صدجای دیگه که من نفهمیدم. حالا یک زیست شناس توضیح بده خواهشن این لاروا چه بلاهایی سر من میاره من که سشوار ۸۰ هزارتومنی و روسریمو میندازم دور.اما تخت رو چه کنم؟ احتمالا تا ۲ هفته دیگه این لاروا در بدن من رشد کرده و به صورت شفیره از اندام و بافتهام بیرون میزنه وای مثل این فیلم مستندای جنگل آمازون (anthrophagaاسم خارجی خرمگسه هستش از روی سرچ گوگل شناختمش) ۴-حادثه بعدی دعوت دوستان بابا به منزل من که فعلا شده بود منزل بابا: در این لحظه که قرار شد دوستش به مهمانان ناخوانده من اضافه گردد بابا جوگیر شد و متحول که خونه رو مرتب کنیم و به خیال خودش شروع کرد از تمیزکاری(گندکاری)آشپزخونه.منم که متنفرم یکی در اسباب و وسایل خانه من تغییر ایجاد کنه بحثم شد و رفتم در اتاق در رو بستم... بابا کار خودش رو که کرد و دوستش رو دعوت کرد. و اونم یه مرد دیگه از خودش در کثیفی بدتر... در این ۲ سالی که من در خانه مجردی اجاره ای زندگی کرده بودم پای یک مرد به حموم و دستشویی نرسیده بود که این بار این قانون نقض گردید و تازه ۲ مرد از دستشویی استفاده کردند و بوی گند تمام خونه رو ورداشت وایی که نگم از این یکی کثیف کاریها که حالا چه جور تمیزش کنم. ایندفعه هم باز یاد داستان بینوایان و اون کوزت افتادم که چقدر بدبخت بود. اما منم کم نیاوردم و وقتی برای پیاده روی و تهران گردی از خونه بیرون رفتند رفتم دنبال یکی از این دوستای خوابگاهیم که بیارمش خونه و به این بهونه بابامینا خجالت بکشن برن اما نه... بابا تلفنی گفت ما هستیم بمنچه خونمه دلم میخواد با دوستام باشم اونم اگه می خواد بیاد اما من که نمی رم منم گفتم خجالت نکشیا یه وقتی برم واسه تو و دوستت چنتا داف جور کنم بیام؟ و بعدش گفتم پس حالا که اینجوره وسایلاتون بیرون خونه میندازم کلیدم که نداری برو خلاصه تلفنی بد رقم دعوا کردیم... آخرشم همین صابخونم حاج خانوم اومد دلداریم داد و منو از این کار منصرف کرد گفتش تحمل کن باباته میره و منم منتظر تا صبح لحظه شماری می کنم که برن... اما تازه بعدش باید هفته ها در و دیوارو مبل و و رختخوابارو بشورم.........آآآآآآآآآآآآآآآآآآ کلی کار ریخته رو سرم ... تازه با اون بیماری آمازونی لارو پشه ها که تا چند روز دیگه احتمالا دگردیسیشون شروع میشه چی کار کنم............ اگر تا انتهای این خاطره تلخ رو خوندید یه دعا واسه شفای منم بکنید شایدم دیگه زنده نباشم....
آسون نیست.
![]()
)آخه این همه دوست دخترام مهمونم بودن این مبل ها کثیف نشده بود حالا که یه مرد مهمونم شده خونه منفجر گشته از کثیفی. از رختخواب تشک و بالشت نگم بهتره بوی عرق و لکش واییییییییییییییی مامان من عمرا شوهر نمی کنم
.انصراف خود را اعلام میدارم فقط دخترای دم بخت بیان جلو که من زن می گیرم![]()
مگه هوا ثابته؟!!!!!من همیشه فکر می کردم صامته!!!(یک نوع تکست رپ)![]()

![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 5:0 توسط رزیتا |
خیلی وقته که آپ دیت نکردم وبلاگم رو آخه باید حس تنهایی به سراغم بیاد که از خاطرات تنهایی بگم. اما مدتی خواهرم مهمونم بود و مسلما با وجود او و در کنار او هیچ وقت تنها نیستم و عاشقانه عاشقشم تنها نشانه محبت من به مهمانهام اینه که 24 ساعته واسشون فیلم پخش کنم و سپس در جواب این محبت بزرگ میهمان گرامی فیلم رو با دقت کامل ببینه و جلسات نقد فیلم رو برگزار کنیم البته همراه با پذیرایی توسط خود مهمان واین بهترین راه تشکر از اینهمه ابراز محبت بنده می باشد البته من حاضرم در حین تماشای فیلم ظرفارو بشورم این یکی کار رو خیلی دوست دارم و اگر روزی شما مهمان من شدید من تضمین می کنم اگر یک استامبولی خوب پختید ظرفاشو من می شورم... خلاصه که این سری خواهرم خیلی نتونست فیلم ببینه چون همش درحال خونه تکونی عید گذشته بود که من انجامش نداده بودم و یک سری حساب کتابهای شغلی بیزینسی و من هم چند باری اوقات تلخی کردم و دعوا و قهر یک ساعته و فراموشی ماجرا... اما حیف که مهمونه و روزی میره و من می مونم و تنهایی... البته این جدایی یک روز بیشتر طول نکشید که بابا سرزده اومد. من واسه استخدام کاری به فرودگاه رفته بودم که بابا زنگ زد و گفت من خ جمهوری هستم بیا دنبالم آخه آدرس خونه رو نداشت من بر خلاف سالهای گذشته به تنهایی از پس مشکلات اجاره نشینی و جابجایی هرساله کنار اومدم و خونه ای اجاره کرده بودم که اگر تا آخر عمرم هم در اون خونه زندگی می کردم نه به پول اجاره اضافه می شد و نه صابخونه منو بیرون می کرد و بابا هم خبر از مکان جدید من نداشت بنابراین رفتم دنبالش و تو خیابون جمهوری-حافظ دیدمش و بعد از دیدار یکساله با پدر کلی روبوسی و گریه اول مخالفت کرد باهاش بیام منم گفتم می خوام خرید کنم تا یه جایی با همیم بعد هرجا خواستی برو. باهاش رفتم و کلی پیاده روی کردیم... اما من که فکر می کردم بابا مثل بچگیام هیچ وقت خسته نمیشه تازه من بودم که خسته می شدم و بابا منو رو دوشش میزاشت تا هی غر نزنم" بابا خستمه"... سپس بعد از دیدن ویترین مغازهای لوازم صوتی تصویری بردمش فروشگاه رفاه که خرید کنیم. من چرخ رو برداشتم و واسه خودم مشغول خرید شدم و تنهاش گذاشتم وقتی برگشتم که صداش کنم من خریدامو کردم و بریم .دیدم که روی پله نشته و دستش رو روی زانوهاش میکشه همونجا با دیدن این صحنه اشکم درومد اما برای اینکه بزارم استراحت کنه خودمو باز مشغول خرید جلوه دادم و بعدش اومدم پیشش وقتی اشکامو دید پرسید چی شده منم لنزمو بهونه کردم که چشامو می سوزونه ... خونه که اومدیم یکدفعه از بیحالی روی مبل افتاد و ناله کرد که پاهام خیلی درد می کنه منم به خودم کلی لعنت فرستادم که چرا درک نکردم بابا دیگه 30 یا 40 سالش نیست یک روزی همه ماها پیر میشیم و بدنمون فرسوده. منم رفتم و قرص ناپروکسن بهش دادم شاید دردش کم بشه و طفلی شام نخورده خوابید و من هم پاهاشو ماساژ دادم ولی خوب باز از درونش بهم نگفت اما حس کردم که حس صمیمی تری بهم پیدا کرده. آخه بابا همیشه با خواهر بزرگم صمیمی تر بود و همیشه یه جورایی از من خوشش نمیومد منو دختری سرکش و نا فرمان و نق نقو و گاهی هم به قولش خودش فتنه گر می دونست. آخه شیوه زندگی من تفرقه انداز و حکومت کن بود. اما خوب همیشه این موضوع جواب نمیده سخن چین جاش ته چاهه اول خودت بعدا کسی. ها؟ ضرب المثلش این بود؟ خلاصه فرداش از صبح که چه عرض کنم ساعت 12 ظهر که از خواب پاشدم تازه بیخیال سرکار رفتن و شغلم شدم چون بابام رو که نمی تونستم تنها با این اوضاع دپرسیشنش رها کنم. طفلی از صبح زود بیدار شده بود گرسنه تا 12 و دلش نیومده بود منو بیدار کنه آخه من شب قبلش نیست که دسته گل به آب داده بودم تا دیروقت مشغول پاکسازی بودم(دسته گل بنده این بود که مثلا اومدم مثل این فیلم تقاطع که دختر لباس باباش رو شست که باباش رو خوشحال کنه لباسش رو شستم اما تمام مدارک ماشین بیمه کارت گواهی نامه پول چک پول و .... همه تو جیبش بود و شسته شد. وای که خیلی حوصله داشت هیچی بهم نگفت منم تا صبح مشغول اتو کشیدن پول و مدارکش بودم شاید گندکاری رو جبران کنم البته جبران نشد خلاصه همراه با صبحانه پخش فیلم شرع شد بابا هم که انگاری کم کم حس فیلما روش اثر گذاشته بود(فیلمها در جهت ظالم بودن جنس مذکر بود:حس پنهان-زنها فرشته اند و این فیلما که مردا خیانت می کنن به همسرشون) شروع کرد به درد و دل کردن که من اینجور مردی نبودم . تو زندگیم از زنم دلخوشی ندیدم و زن فلانی اینجور زن فلانی اونجور شوهرش تازه خیانت کرد اما زن ما که روانی بود افسرده بود من باهاش ساختم اما درست نشد و حالا هم اون و هم خواهرت با من قهرن. تازه رو کرد که این همه قصه واسه چیه منم که حس می کردم نباید مثل گذشته ها تفرقه اندازی کنم گفتم حالا چشمت به خاله ها افتاده اینجور می گی فکر کردی اونا شوهراشون از زندگی راضی هستن با اینا؟ از من بپرس تازه مامانم فرشته هست و کلی حسنهای مامان رو گفتم و بدیهای خودش اونم حسابی حالش گرفته شد و گفت مامانت 15 سالش بود که من باهاش ازدواج کردم و عاشقش بودم حس می کردم می تونم اونجوری که می خوام تربیتش کنم اما نمی دونستم یه عمر حسرت و پشیمونی دارم و اینقدر نسبت به هم بی عاطفه و منفور میشیم اونم از دخترش که از باباش متنفره لابد تو هم اینطوری فکر می کنی. من که حسابی حالم از این بحث گرفته شد باز بین انتخاب مادر و پدر گیر کردم که اگر حق رو به پدر بدم به مامانم که تو زندگیش خوشی ندیده خیانت کردم و برعکسش بابا اونم گناهی نکرده این دو بدرد هم نمی خورن فرهنگشون فرق داره بابا هم حاضر نیست از این نوع تربیت یه جورایی شهرستانی و یا محلیه خودش دست برداره مامان من و آیلار(خواهرم) رو با فرهنگ امروزی یا پیشرفته چی میشه اسم گذاشت تربیت کرده بنابراین حق داریم که بابا رو درک نکنیم و اون تنها بمونه و زنهای مردم و یا همون به قول تفکراتش زنای عشایر کلی خصلتای خوبی دارن که مادرت اینجور نیست. خلاصه که بابا اون شب خودش رو به خواب زد تا من نفهمم که گریه کرده و از این همه اختلاف طبقاتی با ماها و به طور کلی از زندگی خسته شده امروز صبح که بیدار شدم رفتم حموم و خودم رو برای رفتن به دکتر دندون آماده کردم و بعدش هرچی اصرار کردم بابا بیاد پیش دکتر من تا یک فکری واسه دندونای خراب و افتادش کنیم قبول نکرد گفت وقتی زندگی رو نمی خوام دندون به چه درد می خوره منم با ناراحتی و استرس تنهاش گذاشتم آخه خیلی اوضاع روحیش ناجور بود. وقتی خونه اومدم دیدم نیست و در چمدنش بازه و جز حوله و یک مسواک کهنه وسایلاش نیست کلی صداش کردم فریاد زدم ترسیدم کاری دست خودش بده اما خونه نبود موندم کجا پیداش کنم بعد از کلی تماس به گوشیش جواب داد که دارم میام خونه و من از بس که دل شوره داشتم وقتی فهمیدم چیزی نیست حسابی گریه کردم. آخرش معلوم شد آیلار بهش زنگ زده و گفته 13 میلیون پولم که دستته اگر تا فردا تو حسابم نباشه چکت رو برگشت می زنم و حکم جلبت رو می گیرم از قضا امروز من هم 150 تومن چک واسه قسط دندونپزشکی از بابا گرفته بودم اون هم که به من بد اعتماد. با این اوضاع پیش آمده گذاشته بود از خونه به حکم قهر رفته بود وقتی راضی شد و خونه اومد اولین حرفش با اوقات تلخی این بود که تو بهش گفتی بره چکش رو پاس کنه؟ و منم برای اثبات این که کار من نبوده مجبور شدم به آیلار زنگ بزنم و بگم این کار رو نکن التماس و ... که آیلار هم گفت باشه تو و اون بابا مبارک هم به همون بابات بگو بره واست خونه بگیره و من خونمو میخوام خلاصه که اونا منو جزء جبهه دشمن دونستن و بابا هم همینطور من بدبخت خدا زده این وسط بین دعوای اینها گیر کردم و دیگه حسابی کلافه شدم کاش ازدواج کرده بودم لا اقل یه نفر سومی بود که بهش پناه می بردم.... اما کو شوهر واسه من فلک زده که این همه دردسر و خرج دارم همه اعضای بدنم به برکت این دکترهای پرخرج سر پا مونده هیچی از رسم و رسوم زندگی خونه داری بلد نیستم و فقط بلدم خراب کاری کنم بعدشم ماست مالیش کنم(ماجرای شستن پیرهن با مخلفات درونی جیب)... احساس می کنم به هیچ درد نمی خورم کاش مثل فیلم ناتینگ از هرچی که متنفر بودم نابود می شد. کاش یه زندگی بی دغدغه و بی درد داشتم اما چه کنم که من درد رو بلعیدم و این درد همیشه با من است یا من همیشه با این دردم یا من دردم.... درهای وحشت را برويت باز می کنم تو را هل می دهم وارد دنيايی تازه می کنم دنيای کثافت و در باتلاق مدفوع دفنت می کنم اما اينجا پايان راه تو نيست درهای وحشت تمامی ندارد دوست دارم ذجر کشيدنت را ببينم دوست دارم تو را در آتش ببينم پس می سوزانمت تو اينجا درد را خواهی ديد من همان دردم
...![]()
... خیلی صحنه شاعرانه ای
بود اما بابا تو این یکسال خیلی پیر و شکسته شده بود. وقتی آوردمش خونه اول یکسری سوالهایی از روی کنجکاوی و خلاصه سوالهای معمول بابایی پرسید که صابخونتون چند نفرند اهالی ساختمون کیا هستند و خواست همه جای خونه رو وارسی کنه که تازه خبردار شد ای داد این آپارتمان اجاره ای بنده نیمه مشترک هست که اوقاتش کمی تلخ شد اما وقتی من اونو با حاج آقا و حاج خانوم که خونواده شریفی هستند معرفی کردم خیالش راحت شد اما طفلی باز از این نیمه مشترک زندگی احساس خوبی نداشت همون حس غریبی. من هم برای اینکه از این فکرا در بیاد و محبتم رو نشون بدم مشغول به پخش فیلم شدم البته از سطح پایین و پایه شروع کردم که عادت کنه به تماشای فیلمهای هنری(پخش فیلم ایرانی و خارجی دوبله شده نه زیرنویس دار) بعدش وقتی از دیدن 5 فیلم پشت سر هم حسابی گرمش شد وادرش کردم کولر رو درست کنه و کلی مشغول شد و غروب که شد از خونه خواست بره بیرون که من احساس کردم خیلی تنهاست و یه غمی درونش هست من هم که به پیاده روی عصرانه عادت دارم گفتم وقت خوبیه که ازش حرف بکشم و ببینم مشکلش چیه...![]()
![]()
.![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 4:23 توسط رزیتا |
خاطره امروزم گفتن داره حیف ننویسمش یه روزی خودم می خونم و کلی می خندم. امروز صبح ساعت ۷ از خواب پاشدم و صبحانه نخورده مثل این زنای متاهل و خونه دار زنبیل رو بردار بیار)البته بجای زنبیل امروزیش شده چرخ خرید)ورداشتم و با همون کمردرد همیشگی که فکر کنم دیسک کمرم هر روز داره ناجورتر میشه. رفتم بازار تره بار جاتون خالی ۴ کیلو باقالا و کلم خریدم سپس از سوپرمارکت ۱کیلو برنج طارم و کلی خرت و پرت دیگه... وقتی داشتم از پله های خونه بالا می رفتم طبق معمول حاج خانوم اومد ببینه کیه تو راه پله(حاج خانوم زن صابخونه است کلا آمار رفت و آمد من و تمام تلفنهام رو داره .خیلی تیزه. اگه روزی از ساعت ۷ عصر دیرتر به خونه برسم هی تلفن می کنه کجایی چرا دیر کردی و خلاصه مثل این ناظم مدرسه هاست البته با پنبه سرمی بره ها همیشه ادب رو رعایت می کنه ولی کار خودشو هم می کنه.مامان و بابام هیچ وقت اینقدر به من سختگیر نبودن که این هست البته جای مسرت واسه والده محترم که یکی پیدا شد حریف من بشه) خلاصه منم از فرصت پیش آمده بهره بردم گفتم برنج خریدم ولی بلد نیستم چجوری بپزم آخه بعد از یک سال آموزشهای مکرر دوستان و فامیل در حد کته درست کردن بیشتر یاد نگرفتم ولی کلاس آشپزی حاج خانوم از همه استادای دیگم برای این آی کیو از بین رفته بسیار مفید و قابل فهم می باشد. اون هم منو دعوت کرد تا با کمال میل آموزش را بدهد من هم باقلا رو ورداشتم تا برنج رو واسن می پزه اینو هم پاک کرده باشم البته اصلا دست به آشپزی نزدم همه رو بنده خدا خودش انجام داد و قرار شد ۲ روز دیگه آموزش باقاله پولو رو یاد بگیرم ولی بنده خدا به باقلا تا حدودی حساسیت داشت و حس کردم داره حالش بد می شه ولی همش میگفت دوست دارم باقلا پولو واسه بچه هام درست کنم ولی حیف که دستم درد میکنه و از اینجور حرفا منم جوگیر شدم مرام گذاشتم گفتم: وا حاج خانوم این حرفا چیه مگه من مردم خودم واست پاک می کنم و قرار شد عصر برم ۱۰کیلو باقلا بخرم و پاک کنم واییییی خدا چه گیری افتادما....... خلاصه ناهار آماده شد و خوروشت کرفس هم زحمتشو حاجخانوم کشید و واسم طبقه بالا آورد و من غروب رفتم ۱۰ کیلو باقلا خریدم و تا ساعت۱۱ شب مشغول بودم دیگه حسابی حالم بد شده بود از هرچی باقالا بود حالم بهم می خورد ولی مرحله دومش موند که گذاشتم فردا انجام بدم یکی توروخدا بیاد کمک غلط کردم دیگه جوگیر نمی شم خوب اینم از امروزمون که کشته شد رفت.تا سن ۴ سالگی فکر کنم خصلتهام رو کامل شرح دادم اما بعد از اون: ۵سالگی: پدرم ور شکست شد و ما فکر کنم تمام داراییهامون منجمله خونمون رو از دست دادیم و هیچ دوست و فامیلی دست بابارو نگرفت برخلاف بابا که همیشه در اینجور مواقع به همه کمک میکرد البته علت ورشکستگیش همین بود دیگه... ما برای مدت کوتاهی مستاجر خانه عمویم شدیم که تلخترین دوران زندگیم در همین مدت کوتاه مستاجری رخ داد.من بیش از پیش عصبی شدم و در همون سن ۵ سالگی شاید غریب به ۲۰ بار اقدام به خودکشی کردم از پشت بام به پایین پریدم خودمو جلو کلی خودرو پرت کردم قرص خوردم اعتصاب غذا کردم در رودخانه خودمو پرتاب کردم واز کوه و دره به پایین انداختم با چاقو به جون شکم و دست و پاهایم افتادم کلی رگم رو زدم و هرچی عمل مازوخیزمی رو که بگید در دوران کودکی انجام دادم ولی نمیدونم چرا هیچ وقت نمردم یعنی تو کما هم رفته بودم ولی باز برگشتم و همیشه هم با کلمه معجزه برخورد کردم که دلم میخواست هیچ وقت رخ نمیداد. منو به کودکستان در سن ۶ سالگی فرستادند تا شاید همبازی شدن با بچه ها آرومم کنه اما این وضع رو بدتر کرد اولا که صبحها از بیدار شدن و رفتن ممانعت می کردم و جمع گریزیم هم که مشهود بود. درکنار بقیه حس بدی بهم دست میداد اوایل برای دورکردن بچه ها از خودم طبق روال آدم خواریم حمله ور می شدم و کلا یه چندتایی رو لت و پار میکردم... عمه من مدیر کودکستانم بود و خیلی از مواقع بجای اینکه منو آروم کنه و احساساتم رو درک کنه با رفتار خشنی که مثل یک قانون شکن و مجرم باهام برخورد می کرد. در کلاس کناری ما زنی معلم بود که اسم پسرش میثم بود من با اون دوست شدم اما فقط زنگای تفریح می تونستم ببینمش و مامانش رو هم خیلی دوست داشتم اما هرچی اصرار کردم عمه ام منو به اون کلاس منتقل نکرد من هم روزی کلاسم رو به آتش کشیدم و خلاصه که از کودکستان اخراج شدم. درخونه وضعیت بدتر بود مامانم که زنی مظلوم بود با شکنجه هایی که زن عموم مثل همون داستان بینوایان تناردیه و دختراش به مامانم دادن مامان دوباره افسردگیش بازگشت و تبدیل به زنی بی حس و روح شد. اما وقتی که خیلی ناراحت و عصبی می شد به جون من می افتاد و تا آنجا که توان داشت ومنو کتک می زد همیشه بدنم زخمی و کبود بود شاید دیگه به جز همون دوستای کودکیم علی و بهروز دیگه همبازی نداشتم اما اونهارو هم به ندرت می دیدم بنابراین حسابی تنها شدم و کارای مازوخیزمیم شدت یافت چون کتک خوردن امری عادی شده بود اگر هم مامان نمی زد منو من خودم خودم رو می زدم و زخمی می کردم احساس می کردم وقتی درد داشته باشم آرومترم تا وقتی که درد با من نباشد. یک سالی از این بحران گذشت و پدر کم کم تونست زندگیش رو بسازه و ما رو از اون جهنم نجات بده اما چه فایده این بحران تمام اعضای خانواده مارو از هم پاشوند همه به نوعی افسرده شدند خواهرم که نیز به نوعی تنها شد و بدون هیچ دوست و همصحبتی مثل یک کرم کتاب خودش رو با مطالعه انواع کتابای فلسفی رشد داد. که البته احساس می کنم به علت داشتن سواد این مزیت رو پیدا کرد لااقل اینجوری روحشو آروم کنه اما خوب مشکلات روانی درونی و ناشناخته های بسیاری داشت که به علت این انزوا بروز نمیداد... تا اینکه شیرین ترین خاطره زندگیم اتفاق افتاد پدرم وقتی داشت به زندگی سرو سامون میداد ما برای چندماهی مهمان خانواده مادریم شدیم فرزندان عمه مامان برخلاف دخترعموهای بدجنسم خیلی مهربون بودند و به ما احترام میگذاشتند منصور با کمک آیلار از تکه چوبهای بدرد نخور نجاری سر کوچه شروع به ساخت عروسک و اسباب بازی کردند من که در این مدت تقریبا میشه گفت بیخانمانی تمام اسبابازیهای لوکس و عزیزم رو از دست داده بودم با داشتن این عروسکهای چوبی به اندازه یک یا دو بند انگشت بیشتر نبودند حسابی سرگرم شدم ... حتی دیگه اعمال مازوخیزمیم فراموش شدند و شروع کردم به داستانسازی و نوعی فیلمسازی ابتدایی با همین عروسکها خیلی روحم به آرامش رسید اما خدا نکنه آدم جوگیر بشه دیگه تمام روزم رو با اینها سپری می کردم اگر هم جایی میرفتم که عروسکها نبودند با انگشتای دستم حرف می زدم .. بیماری اسکیزوفرنی من هر روز شدیدتر می شد حتی زمانی که به خانه جدیدمان رفتیم اوضاع تنهایی من و با خود حرف زدنهام تمومی نداشت. پدرم رو نگران کرد و حال که از نظر مادی مشکلی نداشتیم توجهاتش به من بیشتر شد مامانم که دیگه هیچ وقت حالش خوب نشد و افسرده موند اما پدر خیلی تحمل کرد و با این اوضاع کنار اومد. تمام محبتش رو وقف من و آیلار کرد وقتی از مدرسه به خانه بازمی گشتم برای اینکه باز با مامان درگیر نشم پدرم منو با خودش به سرکار می برد و من هم از دوستانش که اکثرا آدمای با سواد و استاد بودند در درسهام کمک می گرفتم و روز به روز سوادم بیشتر می شد تا جایی که معلمها قادر نبودند منو با کلاس پیش ببرند چون تا ۲ ماه ال سال تمام درسا و کتابارو فول بلد می شدمو این علمم رو بروز میدادم و این مشکلساز بود واسه معلمها بنابراین اکثرا ساعات مدرسه کاهش می یافت و فرصت بیشتری به من دست می داد تا تخیلاتم رو افزایش دهم در همین افکار اسکیزوفرنی که شخصیتهای خیالی واسه خودم ساخته بودم )البته الان می گم خیالی اون موقع واقعا برای من این آدمها وجوود داشتند و من فکر نیمی کردم خیالی هستند( شروع به نویسندگی و رمان نویسی کردم اون موقع ها دست به قلمم حرف نداشت همیشه متنهای سخنرانی مدیر و مراسم جشنها و... با من بود و از آنجا که صدام خیلی بلند و خشن بود و مدرسه ما بلندگو نداشت من نقش بلندگو رو به عهده داشتم و جای ناظم و پیجر فعالیت می کردم و یادش بخیر کافی بود بازرسی به مدرسه ما بیاد همیشه منو پیش قدم می کردند برای سخنرانی و جز دفتر یا خودکار جایزه دیگری دریافت نمی کردم مدیر می گفت درست است که این شاگرد می تونه افتخار مدرسه ما باشه اما اگر اجازه بدیم آثارش و استعدادش شکوفا بشه دیگه جایی واسه اون دانش آموز پارتی دارها نمی مونه بنابراین منو همیشه تا یک لول خاص نگه می داشتند مخصوصا در مسابقات علمی وقتی به مراحل بالا راه پیدا می کردم اسمم رو از لیست شرکت در امتحانات دیگر خط می زدند و ... و این حوادث کم کم منو نا امید ساخت که هرچه تلاش کنم وضعیتم بدتر میشه و حس تنفر بقیه رو می شد دید.... ![]()
....
+ نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 5:52 توسط رزیتا |
با هر نفس عميقی که ميکشم درد را در کام خود فرو می برم پس بگذاريد درد در من حبس شود نفس من درد است پس بگذاريد درد در من نفس بکشد درد مرا تکه تکه ميکند پس بگذاريد تکه تکه شوم از درد فرباد ميکشم پس بگذاريد ناله کنم اين درد هميشه با من است پس بگذاريد همدم تنهايی های من باشد درد مرا در آغوش می گيرد پس بگذاريد بميرم من يک دردم I AM A PAIN این شعر رو در نوجوانی نوشتم. امروز یک مقدار ابیاتش رو مرتب تر کردم اما خوب تعریفی نداره ولی گاهی لازم آدم حس و حالش رو با شعر بگه هرچند که شعر ضعیف و بی قاعده ای باشه.من هم در دوران دبیرستان که اصولا سخترین و بحرانی ترین دوران محسوب میشه حس و حالم رو با حدودا ۶ الی ۷ شعر بیشتر بیان نکردم بعدها بیشتر توضیح می دم من بحران نوجوانیم رو چگونه و متفاوت از تمام دوستام و آدمهای نوجوون گذروندم چه حیف که تمام نبوغ من همون موقع به دست آدمهای احمق و بی فکر کشته شد کاش زمان بازگشتی داشت و من دوباره همون رزیتای ۱۵ ساله می شدم و از نبوغم درست استفاده می شد و الان واسه خودم یه پا آدم مهم شناخته می شدم اینم واسه خنده
گریه کودکی:آآآآآآآآآآآآآآآ![]()
![]()
....
+ نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 5:52 توسط رزیتا |
در کامنت قبلی به معرفی کارکترهای کودکیم تا حدودی پرداختم اما این بار می خوام تلخ ترین خاطره زندگیم رو بنویسم که البته بزرگترین نقش و عامل فیلمساز شدن من بود اما تاثیرات روانی اون دوران هیچوقت منو رها نکرد و من تبدیل به جوانی پر از مشکلات روانی از جمله اسکیزوفرنی و مازوخیزم شدم البته الان قادر به کنترلش هستم اما مشکلات بسیار... واسه همین این وبلاگ رو با این نام"خاطرات شیرین تنهایی" ساختم وبلاگهای قبلی من با نامهای دراکولا و نوسفراتو بود و حال می خوام دلیل تبدیل شدنم به دراکولا رو توضیح بدم... دوره ما که مصادف بود با زمان ریاست جمهوری رفسنجانی وجوود هرگونه دستگاه صوتی تصویری ممنوع بود و خانواده ها برای بالا بردن سطح سواد سینمایی دو راه بیشتر نداشتند: یک راه قانونی و دیدن فیلم سیمایی در تلوزیون که اصولا تکراری بود و به دلیل داشتن روابط حسنه با کشورهای شرقی فقط آثار کوراساوا به صورت روتین و تکراری پخش می شد و در زیرنویس فیلم دلیل پخش تکراری فیلمها را درخواست بالای مخاطبین ذکر می کردند گرچه سانسور فیلمها بسیار بود اما در بالا بردن سطح آموزش کادربندی و ترکیب بندیهای عظیم آثار کوراساوا به من که هیچ استادی در سن 4 سالگی نداشتم خیلی کمک کرد . البته دیدن این فیلمها برای من کسل کننده بود و نیز برای بقیه اعضای خانه بنابرین پدر و دوستانش فکرهاشون رو روهم گذاشتن سپس پولهاشون و یک دستگاه ویدئو خریدند البته به سختی و یواشکی به نوبت این جعبه جادویی در خانه هایشان می رفت اما نمیدونم به پیشنهاد کی فیلمهای پخش شده در این ویدئو همش از نوع ژانر تری بل از جمله: سری کامل فیلهای طالع نحس-دراکولا-روح یکم گرفته تا سیزدهم از همه بدتر اون فیلم عروسکها که زنده می شدند و...زامبی خلاصه که همشو یادم هست با تمام صحنه های خشونت زا. فیلمای جنگی هم طرفدار داشت مخصوصا آثار مل گیبسن الیور استون. هیچکاک هم که مد بود... من هم بدون اینکه بابا متوجه بشه این فیلمها بر من تاثیرات منفی خواهد گذاشت از همیشه ساکتر و مظلومتر میشدم و پای این جعبه جادویی خیره به تصاویر خشن و برای ساعاتی تمام خانواده و محله از دست سروصدا و شیطنتهای من در آسایش به سر میبردند کلا احساس می کردم دیگران پی به نبوغ سینمایی من برده بودند و هروقت می خواستند منو ساکت کنند واسم فیلم پخش می کردند و تا صبح با خیال راحت می خوابیدند. و من هم با حالتهای عجیب غریب درونی طوری که انگار در صحنه جنایت حضور داشته باشم فیلم رو می دیدم ... خوب این مقدمه طولانی آغازگر اون روز کزایی بود: آیلار-خواهرم-یک سازدهنی از دوستای کره ای پدرم هدیه گرفته بود که خیلی دوستش داشت.یک روز دلم رو به دریا زدم و با گریه و التماس نمویدونید چه عشقی کردم وقتی درون ساز فوت کردم و صدای ساز رو شنیدم احساس کردم بزرگترین موزیسن دنیا منم خلاصه که تا صدای ساز درومد سروکله بروبکس(حبیب-علی...)پیدا شد که بیان تماشا و من هم سریع ساز رو روی طاقچه اتاق گذاشتم و رفتم سراغ بازی . وقتی برگشتم سازدهنی نبود من هم که شصتم خبردار شد کار علی بوده چون سابقه آزارواذیتش بسیاره گفتم قول میدم پیداش کنم بعد با اردنگی منو از خونه بیرون انداخت و گفت تا ساز پیدا نشه حق خونه اومدن نداری. من هم خودمو کنترل کردم که گریه نکنم خونه اونها درب به حال باز می شد و سه پله ارتفاعش از سطح زمین بود اما استاندارد پله ها در حد روستا و تنها به اندازه ایستادن تکنفره عرض هر پله بود و من هم خیره به معماری بیرونی خانشان آخه معماری خانه ما بسیار متفاوت بود خونه ما دربش به حیاط بزرگ و تنها یک پله به بارخواب میخورد و سپس دری که به سالن وا می شد دراین افکار بودم که 2 ساعت گذشت و جز صدای موزیک غیرمجاز (اندی با اون شعر مسخرش که کلاس درس هندسه زنگ مدرسه... آمنه امنه بقیش یادم نیست نیلوفر هم خونده بود)از خونشون پخش می شد و معلوم بود خیلی شادن و اصلا احساس من رو درک نمیکردندکه اگر ساز رو خونه نبرم شب جایی برای خواب نخواهم داشت . خودم رو جای الیور توییست حس می کردم. دیگه کفرم بالا اومد و در زدم این بار با گریه یکی در رو وا کرد و من چون اشک می ریختم ندیدم کی در رو وا کرد و گفتم (من در اون سن صدای بسیار خشن و کلفتی داشتم مثل این رپرای امروزی ابلیس-هیچ کس یا شایدم الکس و همیشه بزرگترا برای یادآوری خاطرات من ادای صدام رو در میارند و بعضیها هم با لهجه بامزه شیرازی به من لقب صدا کلُفتو رو دادند):ساز دهنیو پس بده...(اینو با صدای کلفت بخونید چون در حال گریه هم بودم شدت دسیبلش بسیار بالا بود شاید db60) اما وای از شانس بدم خواهر علی-ناهید- که دختری چاق و هیکلی و قلدر مثل شیر ایستاده بود و گفت علی خونه نیست سازتم اینجا نیست برو اما برای لحظه ای علی رو دیدم که از ترسش اگر در میزدم این بار ناهید حتما منو کتک می زد رفتم پشت در خونمون و آیلار رو صدا زدم اونم از پشت در گفت سازو آوردی؟-:نه آآآآآآآآآآآ _:پس تا سازو نیاری اینجا وانسا برو.-:آآآآآآآآآآآآ مامانم یادم داده بود اگر خیلی هم گرسنه بودم خونه دوستان نرم و همیشه در همه جا بگم نه مرسی من سیرم بنابرین وقتی همسایه (مامان حبیب)منو دعوت به خونشون کرد گفتم نمیام مرسی من ناهار خوردم البته اون منو به ناهار دعوت نکرد اما خوب گرسنگی و آموزشهای فرهنگی وقتی قاطی بشه غروب که شد علی از خونه بیرون اومد اما انگار طرح و برنامه ای داشت چون پسر بددهن و قلدر محل که چندسالی از من بزرگتر بود از سرکوچه داشت به علی دست تکون میداد احساس کردم علی بادیگاردش رو خبر کرده من هیچ وقت با این پسر موقرمز بددهن دوست نشدم چون مامانم گفته بود مودب باشم و با بچه شرها نگردم آخه خانواده مادری ام که اصالت تهرانی داشتند خیلی باپرستیژ و تشریفاتی رفتار می کردند وهیچ وقت بی ادبی از فامیلای مادری ندیدم. همیشه کتابی حرف میزدند اما تمام این خصلتا واروونش در اقوام پدریم مشهود بود و من بین این دو فرهنگ و نوع تربیت گیر کرده بودم . که البته منشاء تمام خوددرگیریهام همینجاست و بسته به شرایط یکی از این دو حالت رو انتخاب میکنم و البته در هردو حالت از همان سن 4سالگی به کمال تربیت رسیده بودم(در عین حالی که مودب و با تربیت و پرستیژ بودم خیلی بی ادب و بی شخصیت نیز بودم بنابراین تا وقتی که یادم میاد و همین چند وقت اخیر همیشه درحال کتک خوردن از مامان بودم چون وقتی مامان میدید نیمه دومم بر من غلبه کرده با بدترین کتکهایی که در حد شکنجه های قرون وسطی بوده از جمله کندن موی سر با پوستش بنده تنبیه گشته و باز آدم نگشته) خوب اون پسر موقرمز داشت با علی حرف می زد و طرح و برنامه میریخت که علی منو صدا کرد گفت اما تصمیم گرفتند مسابقه دو با مانع برگذار کنیم و جایزه اش هم سازدهنی و عروسک (البته عروسک چه ارز کنم اندازه یه بند انگشت سرسیوچی بدون حلقه) از سه شرکت کننده به نفرات اول و دوم جوایز اهدا می گردد نفر سوم هم رسید (حبیب) اما از آبگوشتی بودن دهان اون پسره بی تربیت معلوم بود ناهارو حسابی خرده. بوی قرمه سبزی ای هم که حبیب میداد معلوم بود ناهارش خوشمزه بوده و از صدای قاروقور شکم بنده هم که آخر داستان معلوم بود(کلوزآپ نیشخند علی خلاصه قرار شد از سر کوچه دویده و از تپه ماسه ای ساخت و ساز خانه وسط کوچه بالا رفته و تا ته کوچه یک دور دویده و مسیر انتهای،دم در خانه علی اینا. من شروع کردم به نرمش و گرم کردن. سپس به خط شدیم و با سوت آبی رنگی که علی داشت شروع به دوین کردیم در را همش تهدیدهای آیلار به تپه ماسه ای که رسیدیم باد وزیدن گرفت و پاهای کوچک من که یک شلوارک جین پوشیده بودم یخ کرد اما حرارت یادآوری چهره عصبی پاهام سفیدو خوشکل بود اما براثر برخورد با ماسه و آسفالت خیلی دردم گرفت و کلی زخم و زیلی شد اما مهم نبود تنها راه اجازه وروودم به خونه پیروزی در مسابقه بود اما مگر می شد درد داشت و گریه نکرد چشامو بستم و :آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ حبیب که کلا در مرحله تپه کم آورد پس رقابت دو نفره شد وقتی خون ریخته شده از زانوی زخمیم رو دیدم دیکه کله خر شدم و سرعتم بی اندازه بالا رفت و در نهایت اول شدم علی جوایز رو آورد که پخش کنه منم نای ایستادن نداشتن روی زمین نشتم و از درد به خودم می پیچدم در لحظاتی که علی سازدهنی رو به موقرمز با حالت تشریفاتی مرسوم مسابقات هدیه میداد زمان به نوعی واسه من اسلوموشن شد و تمام سکانسهای فیلمای ترسناکی که دیده بودم در جلو چشام حرکت کردند و در حس دیگری چهره آیلار شبیه اون devilهای فیلمها.-: که اگه سازمو ندیییییییییی.....خلاصه اصلا نفهمیدم چی شد و چه نیرویی منو هدایت کرد در لحظه ای که موقرمز به سمت خونشون حرکت می کرد من بهش حمله ور شدم و دیگه نفهمیدم چی شد تا به خودم اومدم دیدم سازدهنی تو دستمه و دهنم مزه تلخی و شوری عجیبی میده صدای جیغ زن همسایه که واییییییی پسرم واییییییییی بدبخت شدم می اومد. به لباسم که رنگ آبی روشنی داشت نگاه کردم دیدم رنگش تغییر کرده و قرمز شده و باز:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ به سمت خونه راهی شدم و در زدم آیلار درو وا کرد و تا ساز رو تودستم دید بی توجه به وضعیت خونی من هلم داد تو خونه و سازو از دستم قاپید و کشیده تو گوشم زد . -:دیگه حق نداری حتی نیگاش کنی.اوممممم فهمید خون واسه من نبود اما بعدش بتادین واسه زخمای پام آورد و بخیه و...البته جای زخما مثل جای زخمای روحی هنوز باقی مونده اما بشنوید از حال و روز پسر موقرمز و مادرش: خدارو شکر زنده موند اما صورتش به کل پوکیده بود بنده صورتش رو خورده بودم البته جای دندونام روی گردنش مثل دندونای دراکولا احتمالا واسه همیشه خواهد موند و کلا الان دیگه صورتی واسش نمونده بیچاره ... اما بشنوید از برخورد شوکه شدن والده محترم از این حرکت بچشون چون تا اون زمان به جز فریاد رفتار خشن دیگری در من ظهور نکرده بود منو بردند پیش روانپزشک اما منو می گی از همیشه نرمالتر ظاهر شدم و آقای دکتر گفتش دختر شما بسیار باهوش و کلا هوشش از سن و سالش خیلی بیشتره و بجز این بهره بالای هوشی شگفت آنگیز هیچ مشکل روانی وجوود نداره ... البته این نکته را خودم اضافه می کنم که تمام جنایتکارای بزرگ تاریخ افراد ابرهوش بوده اند. از اون روز به بعد من لقب دیگری گرفتم: آیلار که در ظاهر دختر بسیار نرمال متعادل به نظر میرسه اما در باطن دست تمام جنایتکارای دنیا رو بسته و از من صدها پله جلوتره بجای قدردانی از پس آوردن سازدهنیش روی کاغذ A3 بزرگ نوشت "گاز می گیرد"و به پشت لباسم چسبوند و باز تهدید کرد اگه کاغذ رو بکنی خونه بی خونه و منو برد پیش بقیه بچه ها و همه منو مسخره کردند و دورم چرخیدند و انگشت اشارشونو طرف من گرفتند و گفتند:گاز می گیره هی هی ....من هم باز گریه کردم:آآآآآآآآآآ الان هم که عده آدمها اگه از 10 نفر در کنارم بالا بره یاد اون روزا می افتم و حالم بد می شه ناخودآگاه می ترسم و لقبی که خودم به خودم دادم این است: "I AM A PAIN" ادامه دارد
(ترسناک)بود
برای لحظاتی اندک سازدهنی رو قرض گرفتم ![]()
.به آیلار گفتم تو ورداشتی اون هم مثل این
سرخ و عصبی شد و فریاد زد نههههههههههه کو سازدهنیم؟ گمش کردی یالا پیداش کن .
و رفتم خونه علی اینا و در زدم و علی اومد پشت در با بغز گفتم سازدهنیمو پس بده اونم گفت برو مهمون داریم بعدا میارمش من هم روی پله دوم دم درشون نشستم تا سازمو پس بده.
.
پشت خواهرش قایم شده اما فرصت نشد که باهاش حرف بزنم چون تا به خودم اومدم دیدم ناهید منو هل داده و من از ارتفاع سه پله افتادم زمین و اینبار شدیدتر گریه کردم اما در بسته شدو هیچ کاری از من ساخته نبود ![]()
(آآآآ این یعنی گریه من که خیلی با آلودگی صوتی همراه بود).![]()
در همین صوت مشغول فکر کردن و چاره سازی بودم که گلوم خسته شد و آروم شدم.البته احساس گرسنگی شدید هم می کردم و اینکه دیگه صد در صد من الیور توییستم البته الان که بزرگ شدم احساس می کنم الیور توریستم(اینم واسه خنده
).
این میشه به هرحال نرفتم و منتظر فرصت بودم تا علی از خونشون بیرون بیاد...![]()
)...
که مثل اون زنه تناردیه به کوزت بود در ذهنم تداعی می شد آخه من عاشق کارتون و فیلم بینوایان بودم بدرقم همذات پنداری میکردم.
آیلار گرمم کرد و تمام تلاشم را برای رسیدن به سازدهنی را به کار بردم. برای پایین آمدن از تپه اگه راه میرفتم به احتمال زیاد عقب می افتادم بنابرین دل رو به دریا زدم و غلتیدم(مثل فیلمای مستند راز بقا حرکت چرخشی مارمولکهای کویر) فکرم درست بود و حسابی جلو افتادم اما درعوض تمام پاهای کوچک و شکننده و سفید و ظریف آخ دیگه نگم دلم ضعف رفت
.![]()
![]()
تمام کوچه پر شد از صدای فریاد من اما در مرحله پایانی مسابقه احساس درد شدید در قسمت سینه کردم و زمین خوردم که تا چشمو وا کردم دیدم آره پسره موقرمز هولم داده سریع از جام پریدم و با سرعت بیشتری دویدم...
.
و در نهایت علی عروسک رو به من داد و ساز رو به موقرمز من باز با همان صدای ابلیسی اعتراض کردم(تو مایه های اعتراضات گاتوزو به داور)علی گفت:من که نگفتم ساز دهنی رو به نفر اول میدم سازدهنی واسه نفر دوم بود من بخاطر تو این مسابقه رو راه انداختم که دوم شی و ساز رو بگیری به من چه که خودت خواستی اول شی(اینم از رو خباثتش بود
).
... ![]()
خووووووون...
سرش رو برگردوند و فریاد زد مااااماااان و من باز با همون صدای نابهنجار به آغوش مادر دویدم وقتی مامان دهنمو خونی دید اول یه کشیده خوابند تو گوشم بعد گریه و بعد وارسی که دندونام نکنه کنده شده و وقتی صورتم رو با شیلنگ تو حیاط می شست در همین حین نفرین می کرد الهی که داغتو ببینم.جزه جیگر بگیری و ار این جور چیزا.
چون مثل فیلم سکوت برره ها-دکتر لکتر-(البته اون موقع این فیلم ساخته نشده بود ماجرای روز کزایی من سال1990بود که احتمالا ماجرای من رو ساخته بودن من اولین هانیبال بودم)
و حس حقارت بسیاری در من ایجاد شد و جمع گریز شدم ...
حالت تهوع
می گیرم و یا کنترل کلامیم و حافظم به هم می ریزه. واسه همین همیشه سعی کردم تنها باشم و دوستانم با اینکه عده زیادی هستند روانفرادی ملاقات کنم از محیطهای شلوغ گریزانم به هیچ مهمونی و مراسم و جشنی نمیرم.
+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 6:30 توسط رزیتا |